| رهگذر خسته |
|---|
|
1.16.2006
آنچنان کار کن که گویا به پول نیاز نداری ، آنچنان عشق بورز که گویا هرگز آسیب روحی ندیده ای ، و آنچنان برقص که گویا هیچ کس تو را تماشا نمی کند ...
______________ 1.31.2005
جز خالق کس نداند سر درونم ... ساقیا , لبریز کن ساغر هلاهل منیتش را . ارزانی دار , تا پیامی رسد به او . جرعه جرعه , ذره ذره , جان که رود ز بدن , چشمهایش برق شادی خواهند زد . افسوس که جز خالق کس نداند سر درونم ...
______________
کس نداند سر درونم ... ساقیا , لبریز کن ساغر هلاهل منیتش را . ارزانی دار , تا پیامی رسد به او . جرعه جرعه , ذره ذره , جان که رود ز بدن , چشمهایش برق شادی خواهند زد . افسوس که جز خالق کس نداند سر درونم ...
______________ 1.01.2005
تابعی تعریف می شود و مقادیری بدان اختصاص داده می شوند و میروی تا دامنه و برد آن را تعریف و تعیین کنی . اما نمیدانی منحنی رسم شده ایی خواهد داشت که بتوانی ان را ببینی و لمس کنی و یا مجبور خواهی شد شاهد افول خطی باشی که به سمت صفر می رود . خط زندگی , خط من , خط تو , خط او … حال باور می کنی که حکایت روزگار حکایت غریبی ست ... ؟
______________ 9.06.2004
آیا تو میتابی بر من و نور گرما بخشت میهمانم خواهد شد ؟و یا بر من میوزی و نسیم حضورت نوازشگر جانم ... ؟
______________
ابتدا یه چیزی را مشخص کنم . من با اینکه بیش از دوساله وبلاگ مینویسم و قبل از اون هم از سال 71 خاطراتم را اما بخودم اجازه نمیدم که بگم دارم مطلب کسی را نقد میکنم . من فقط نظرم را میگم . حالا این نظر میتونه خوش ایند باشه یا نباشه و یا هر چیز دیگه ایی . به هر حال بحث منهم این نبود که کی خوبه و کی بده . هم اقایون خوب و بد دارند و هم خانم ها . مثل خیلی چیزهای دیگه که همیشه جمع خوب و بدها وجود داشته و خواهد داشت . ولی اگه کسی میخواد فقط یکطرفه به قضاوت بره و بگه مرغ ما خانمها یا حتی اقایون یه پا داره و هرچی ما میگیم درسته دیگه هیچ بحثی باهاش نیست چون فایده نداره . در حقیقت من فقط گفتم که ببینید چقدر راحت یک نفر در یک کتابی داره هر چی دلش میخواد میگه و انواع و اقسام بد و بیراه ها را نثار طیف مخالف میکنه . حالا به هر دلیل و توجیهی ... و در نهایت جسارتا عرض کنم که به حرف گربه سیاه بارون نمیاد. حالا من نوعی تا اخر دنیا داد بزنم و خودمو بکشم که این بده یا اون خوبه و القصه ... اگه من خوبم برای خودم خوبم و این خوبی به خودم برمیگرده و دیگران هم اگه باشم میگن هست . اگه هم بد باشم باز دودش توی چشم خودم میره و بجای ذکر خیر لعن و نفرین میاد پشت سرم . به همین راحتی ... پس در نهایت بیایید بجای اینکه جملاتی را کورکورانه تکرار کنیم و بیهوده سر به دیوار بزنیم با هم حرف بزنیم و سعی کنیم ببینم چه دلایلی وجود دارند که باعث میشوند تا همچین چیزهایی بوجود بیایند . فراموش نکنید که خیلی از دوستان هستند که دیر یا زود باید در مسیر زندگی راه زندگی مشترک با اقا یا خانم همسر را انتخاب کنند و بروند سراغ فاز دیگه ایی از زندگی . حالا فرض کنید طرف با همچین پیش فرضهایی بخواد بره و شروع کنه . دیگه معلومه که چی میشه . لابد فکر میکنه نرفته بنا به توصیه خیلی ها باید دم حجله گربه را بکشه که حساب دست طرف و فک و فامیلش بیاد و ماست ها را کیسه کنند . فقط خدا باید اخر و عاقبت همچین رابطه فرخنده ای را بخیر کنه !! لابد اخرش هم میشه کی بود کی بود من نبودم و باید دنبال پرتغال فروش بگردیم ... !!!!
______________
اين دو مورد يكي بحث فمينيستي هستش كه كلا در طول كتاب دقيقا مشاهده ميشه و جملاتي هم بين شخصيتها رد و بدل ميشه كه نمونه اي از انها را در ادامه مينويسم . و ديگري هم بحث شيرين وبلاگه ... براي مثال در صفحه 41 ميخوانيم كه : اسفنديار الاغ . همچين جواهري را ول كرده و رفته . حق با شيرين ست , مردها همه شان الاغ اند . گيرم با پالان هاي مختلف ... !!! و در صفحه 163 : خيلي خب برو . من يكي تا حالا از قول مردانه خيري نديده ام . خيلي مردي قول زنانه بده ... يا در صفحه 236 بعد از كلي گفتن ميرسه به اينكه : همه ي مردها همين اند . فقط تا تا خرشان از پل نگذشته ... و در صفحه 237 گفته ميشه : به زنهاي شوهر دار دوروبرت نگاه كن . يكي پيدا ميكني راضي و خوشحال ؟! ... و از اين نمونه ها كه به كرات به بد بودن مردها و نفي ازدواج اشاره ميشه و در طول كتاب زياد ديده ميشه . به هر حال همانطوريكه گفتم در اين روزها اين مسئله بحث داغ خيلي ها هستش و اينجا هم بدين شكل بدان پرداخته شده . فقط فرقش اينه كه ايشون بارها و بارها حتي با الفاظ ناپسند و بد و بيراه و فحش انهم در يك كتابي كه قراره كار فرهنگي بكنه , به اين مسئله پرداخته اند . اگه يك نمونه از اين فحشها را خواستيد صفحه 156 خط 6 از بالا هستش . اگه قرار به فحش دادن باشه كه همه ما بلديم كتاب بنويسيم و از اين حرفا بگيم ... و اما وبلاگ كه ديگه خودتون كاملا در كم و كيفش هستيد و در اين جا هم به وبلاگي بنام بچه طلاق اشاره ميشه كه يكي از شخصيتهاي اين كتاب كه دختري 19 ساله هستش بدور از چشم مادرش انرا راه انداخته و در اون به طلاق پدر و مادرش و مسائل جاري بين خودش و مادرش ميپردازه ... جايي در صفحه 147 توضيح داده ميشه كه : وبلاگ مثل صفحه اي است كه توي اينترنت باز ميكني و اسمش را هر چي خواستي ميگذاري و هر وقت خواستي هر چه دلت خواست مينويسي و هر كي خواست ميخواند و دلش خواست نظر ميدهد . و بعد يك اظار نظر جالب كه گفته ميشه : پريروزها يك جايي خواندم اگر روزنامه را رستوران فرض كنيم , وبلاگ چراگاه ست ... و در صفحه 171 به ولاگ جيران و جوجه هاش اشاره ميشه كه طلاق گرفته و دست تنها دو بچه را بزرگ ميكنه ( كه به وبلاگ نوشي و جوجه هايش گريزي ميزنه ) . و در ادامه گفته ميشه : براي جيران بنويس يه نصيحت برات دارم . گول بچه ها را ازت ميگيرم رو نخور . مردها تنبون خودشون را بلد نيستند بالا بكشند , چه برسه به بچه بزرگ كردن ... به هر حال كه در چندين صفحه مطالبي از وبلاگ اين دختر خانم نوشته شده كه توسط مادرش خوانده ميشه و ادامه داستان . دو تا جمله هم بود كه بنظرم جالب اومد . يكي در صفحه 142 كه گفته ميشه : زن بدون چروك زير چشم , مثل شراب يك ساله ست . به درد نخور ... !!! و در صفحه 208 كه : ارزو دوباره به تابلو نگاه كرد . كنار حوض آبي , لكه ي سبز و سرخي بود كه اگر از دور نگاه ميكردي , بته ي سبزي ميديدي با گلهاي سرخ . اگر ميرفتي از خيلي جلو نگاه ميكردي , فقط لكه هاي سرخ و سبز ميديدي . بخودش گفت : شايد بايد به زندگي از دور نگاه كني . از خيلي جلو فقط لكه ميبيني ... به هر حال كه اين هم كتابي بود براي خودش . داستاني بين سه زن از سه نسل مختلف با دو بحث امروزي كه بهش اشاره شد و مسائلي كه در اون ردو بدل ميشه ... به هر حال اگه شما هم خواستيد چيزي منتشر كنيد كه مطابق مد روز باشه ميتونيد از اين موارد استفاده كنيد و در ضمن مايه اش را هم يه كم زياد كنيد تا حسابي ور بياد و باب ميل دوستاني بشه كه خيلي علاقه دارند درباره چنين موضوعاتي بحث كنند . مثل فمينيسم بازي ... راستي , ببينم , مگه كسي شماها را مجبور كرده كه بياييد و ازدواج كنيد و يا قبل از اون با جنس مذكري آشنا بشيد و دوست بشيد و رابطه برقرار كنيد كه بعدش هي بياييد و بگيد اه و پيف و از جور چيزها ... ؟ اگه باب ميلتون نيست براي خودتون راحت زندگي كنيد و به كسي كار نداشته باشيد و از اين جور حرفها هم نزنيد تا خداي نكرده اين دفعه برعكس از اون طرف پشت بام به پايين پرت نشيد ... كاري كه ما ايرانيها خوب بلديم . يا از اون طرف ميافتيم يا از اين طرف ... پس خدا اين عقل را براي چي داده ... ؟ يه كم فكر هم بد نيستا ....
______________
ظاهرا قرار بود که یک سردرد معمولی باشه و برای خودش خوب بشه . اما با گذشت زمان خوبتر که نشد هیچ بدتر هم شد اونهم به شکلی که چیزی نمونده بود کار به بیمارستان بکشه . نمیدونم چرا ولی یکهو اوضاع جوی بهم ریخت و علائم کشیده شد به مسمومیت . دیگه داشتم یواش یواش آماده میشدم برای رفتن به بیمارستان که گفتم یه کم دیگه ایی صبر کنم ببینم چی میشه . به هر حال بعد از مدتی کمی بهتر شد و از نیمه شب گذشته سعی کردم بخوابم که البته نمیدونم میشه گفت خوابیدم یا نه . اما ساعت که برای نماز زنگ زد نمیتونستم بیدار بشم و به هر زحمتی بود پا شدم و بعدش هم که خوابم نبرد باز و دیگه بیخیال شدم و پا شدم و رفتم سراغ کارها . اما نتیجه اخلاقیش این شد که الان دارم گیج میزنم و هنوز یه کمی نگرانم که داستان چی بوده . به هر حال شکر هنوز نفسی میاد و میره ... تنها حکایتی که مانده بود بر برگ روزگار دوستت دارم بود ... افسوس که آنهم شد افسانه ای تکراری و رفته بر باد ...
______________
اویختم بر دیوار نامش رز رنگش سرخ حضورش یاد آور نامت بویش نشانگر وجودت آنجاست و میخواند حکایتت را ... کاش گلها خشک نمیشدند و همیشه تازه میماندند . در ان صورت دیگر نیازی به ذکر حکایت نبود چرا که تازگیش همان طراوت خود بودنش میشد ...
______________
خیلی وقت بود اسمارتیز نخورده بودم . قدیما کلی برای خودم حال میکردم که دونه دونه بر حسب رنگی که داشتند بخورم و وقتی که تموم شدند درش را ببندم و بزنم روش تا با صدای بلندی بترکه . امروز هم یک بسته را باز کردم و شروع کردم دونه دونه خوردن ... رنگهای مختلف و ادامه تا تمام شدنش ... با خودم فکر میکردم کاش میشد هر زمانی که میخواستیم میتونستیم به همین راحتی رنگی را بخوریم تا کمبودش جبران بشه . فکر کنم خیلی وقتها دلمون بخواد رنگ آبی یا سبز را دم دست داشته باشیم و بعدش هم قرمز و صورتی و بنفش و ... شما چه رنگی را کم دارید و میخواهید ... ؟ امروز به هر کی زنگ میزدی یا خاموش بود یا بر نمیداشت یا در دسترس نبود یا زنگ میخورد و اشغالش میکرد و خلاصه کلی از این داستانهای با کلاسی ... اگه براتون همین کار را کردم یه وقتی بهتون بر نخوره ها . دارم میگم که بعدا جای گله و شکایتی نمونه ... ایشالاه که همیشه همینطور سرتون شلوغ باشه که وقت نکنید تحویل بگیرید ولی خوب کاری که عوض داره گله نداره . فقط جهت اطلاع عرض کردم ... اسماتیز ها تموم شد . برای تو از رنگ قرمز زرد سبز نارنجی و صورتی کنار گذاشته ام . رنگ ابی نداشت شرمنده . اما رنگ قهوه ای داشت که نخواستم برات نگه دارم . با اون رنگهایی که داری میشه رنگین کمانی ساخت . درست مثل رنگ چشمات . درست مثل رنگ وجودت . هر وقت ساختی مرا هم به میهمانی چشمانت دعوت کن . البته اگه خواستی ...
______________
صبح برای کاری رفتم عباس اباد و جلوی در مصلی بر خیابون در جایی که هر دقیقه صد تا ادم و ماشین رد میشه ماشین را پارک کردم و رفتم . اون طرف چون درگیر بود زیاد نموندم و مدارک را دادم و خیلی سریع برگشتم و کلش شد یه چیزی حدود بیست دقیقه . وقتی سوار شدم و استارت زدم دیدم روشن نمیشه . تعجب کردم که چطور یکهو خراب شده و روشن نمیشه . یه کم بعدش گفتم دور و بر ماشین بگردم ببینم چه خبره که دیدم قفل اون طرف ماشین زده بیرون . دوزاریم افتاد که کسی انگولکش کرده که به این روز افتاده . وقتی که کاپوت را باز کردم دیدم بله طرف برای خودش راحت در را باز کرده و اژير را از کار انداخته و داشته در داخل را باز میکرده که حالا بخاطر رسیدن من یا هر چیز دیگه ایی ول کرده و رفته . یعنی اگه یه کم دیگه کارم طول کشیده بود لگن محترم را برده بودند . جالب اینکه جلو یک عدد دوو و عقب هم یک عدد پراید نو پارک بوده که مال من را پسند کرده بودند . خلاصه که خدا ازش نگذره که تا بعد از ظهر علافمون کرد و کلی توی این گرما دردسر درست کرد . تنها ثانیه ایی بیش بگذار تا بمانم در اغوشت ... بگذار تنها ثانیه ایی بیش میهمان اغوشت باشم و در ان کمی بی آسایم ... تنها ثانیه ای بیش تنها ثانیه ایی ...
______________
این هم از کار فرهنگی و ورزشی اخر هفته ما ... در ضمن بگم که اخر برنامه تبدیل شد به دیسکو چون چراغها خاموش شدند و اهنگ همراه با رقص نور و لیزر چاشنی کار شد . خیلی ناپرهیزی کردند دوستان ... اینم برای خودش شد داستانی دیگه ....
______________
از جايی … طنين انداز در پهنه گيتی مواج در عالم هستی ... زمزمه اش بوی تو را دارد . نامش نام تو ... صدايش اهنگ تو ... منهم میخوانم , تا من من با توی تو شود آهنگی جاودانه , تا جاری شود و حک کند : ما را در پهنایی یگانه ... میدانم و میدانی ,هر روز که هیچ , هر لحظه ای برای خویش حکایتی جداگانه دارد . امروز هم سرشار از لحظه هایش با داد و فغان گذشت و میگذرد . ثانیه ایی به اندازه چشم بر هم زدنی بر من هدیه کن و ببخشای تا با حال خویش خویشم باشم و از آن گرد غریبی را بزدایم ... حال غریبی ست یارب ... از سر دورن تو میدانی و بس که خالق تو هستی ... زبان قاصر . یارب تو خود صدایم کن و ... ببخشای ...
______________
دو سال از زمان شروع گذشت , شروعي ديگر به اميد نداشتن پاياني , گرچه هر آمدني را رفتني ست . در اين گستره خيلي ها آمدند و رفتند . شاديها و غصه هاي خويش را با هم تقسيم كرديم . از همه جا و همه كس گفتيم . به خانه يكديگر رفتيم و امديم و احوالي از هم پرسيديم و گاهي اوقات هم بمانند اعضاي يك خانواده از هم دلگير شديم و قهر و آشتي را بهم پيشكش كرديم . دو سال از شروع وبلاگ نويسي گذشت . مسيرهاي گوناگوني پيموده شد و فعلا در اين نقطه طي طريق ميشود . فردا را فقط خدا داند و بس . اما اجازه بدهيد صميمانه از همه دوستان عزيزي كه در اين مدت با دلگرمي هاشون , حضورشون , و محبتهاي بيكرانشون منو شرمنده كردند و باعث شدند تا دلگرمي ادامه راه داشته باشم , تشكري ناقابل داشته باشم . اميد است هر كوتاهي و خوبي و بدي كه ديديد به بزرگی خودتون ببخشيد ... گفته میشود که هر سفری برای خود داستانی جداگانه دارد و تجربه ای که در آن نهفته است . حال بنظرم میتوان همین را برای هر وبلاگی هم گفت که در آن ایده ایی نهفته است و شخصی که حرفی برای گفتن دارد ... در هر صورت هریک در گوشه ای حرفی میزنیم و مطلبی را مینویسیم . عده ای آمدند و رفتند . عده ای هنوز ادامه میدهند و عده ای هم شاید در ابتدای راه و در استانه شروع . امید که همگی در این راه موفق باشند و سربلند . و بدین ترتیب وبلاگ نویسی منهم دو ساله شد . جزئی از عمری که گذشت و هنوز هم ادامه دارد ... تولدت مبارک ...
______________
بیخود نیست که میگن جنس ایران بخرید تا از تولید کنندگان داخلی حمایت بشه . وقتی که این کار را میکنید میتونید علاوه بر شرکت در اجر معنوی داستان مهیجی هم داشته باشید ! یخچاله درست کار نمیکرد و گیج گیجی میخورد . بعد از بررسی های فراوان و صحبت با نمایندگی کاشف بعمل امد که بدنه های این یخچالها بعد از یک مدتی سوراخ میشه ! و باید عوض بشه اما خود مصرف کننده محترمه که باید زحمت بکشه و اونو حمل کنه . این طرف و اون طرف دنبال وانت که انگاری تخمشو ملخ خورده . پیدا میشه و میری بالا که بیاریدش پایین . با کلی بدبختی و هن و هونو عرق ریزان سوار وانتش میکنی و میبری تحویل میدی و قرار میشه که تا یکی دو هفته بعد تحویل بدن . حالا بماند که در این گرما نصف روزت بخاطر این کار از دست میره اما نتایج خوبی هم بدست میاد . از جمله : میشینی بغل راننده جماعت و کلی حال میکنی . چه با حرف زدنشون چه با آهنگهایی که برات میذارن و چه با جملاتی که میخونی . مثل : نیگام نکن . آب میشم ... کجایی ؟ دیوونه تم ... و از این جور چیزها . دیگه اینکه احساس میکنی ارنولد شده ایی . اینم یه جور ورزشه برای خودش ... برای خودت رانی با تی تاپ میخوری توپ ... کلی هم قوت داره. از الان دارم به برگشتنش فکر میکنم که دوباره باید داستانی داشته باشم از همین شکل و قسم . اما توصیه میکنم که حتما از تولیدکنندگان داخلی حمایت کنید تا بتونید در مواردی که ذکر شده سهمی داشته باشید ... اینم از داستان امروز من ... اسمش هم شد : ماجراهای من و یخچال ...
______________
میتوان روز و شب را شمرد ... در انتظار خنده ات میتوان به میهمانی نگاهت رفت ... در انتظارخنده ات میتوان با دانه های اشکت گل خنده را سیراب کرد ... در انتظار خنده ات میتوان بر درختی تکیه داد و به انتظار آمدنت ماند ... در انتظار خنده ات میتوان تخیلی دگر ساخت و شعری دگر سرود ... شعری از جنس : امدنت وخنده ات ...
______________
جمله خیلی جالبیه مخصوصا اگه در فیلمی ببینیش که خیلی حرف توش باشه . گاهی اوقات میبینی که همه چی یه جا جمع هستش و همه رو نشونت میده تا راحت تر بتونی باهاش ارتباط برقرار کنی و درباره اش فکر کنی . مجموعه ای از عشق و دوست داشتن و نفرت و انتقام ... در جای جای فیلم میتونی بیان اون احساس را با تلفیقی از گیتار و پیانو و موسیقی شرقی به سبک فیلم گلادیاتور را بشنوی که بدجوری روی ادم تاثیر میذاره ... و در جایی که درباره جمله بالا بحث میشه و در عمل نشون داده میشه که چرا و چطور گلوله اماده شلیک حقیقت را نشون میده ادم بخودش میگه بد نیست که ادما در مقاطعی از زندگیشون بتونند بدین طریق بفهمند حقیقت ماجرا چیه ... اگه خواستید این فیلم را ببینید اسمش هست : MAN ON FIRE بقول شاعر : بگذار از نیک و بد که نیک بد است آن که بر نیک و بد شمار گذاشت بر بد و نیک کار و بار جهان نتوان هیچ اعتبار گذاشت ...
______________
نمیدونم چرا ولی وقتی جایی میشنوم که آهنگی را با گیتار یا پیانو میزنند ناخود آگاه میرم توی یه عالم دیگه ایی . عالمی که برای خودش کلی حرفو حدیث داره و میشه مدتها درباره اش حرف زد . دنیای تنهایی شیرینی که میتونی چشماتو ببندی و برای خودت بری به اونجایی که میخواهی . سکوتی دلنشین همراه با آوایی که در آن فریادی نهفته است که شاید همیشه میخواهی بگی و گاهی نمیشه ... سخته توصیفش . در اون موقع میگم خوشا بحال اونی که این هنر را داره و داره اجراش کنه . و بیشتر خوشا بحال اونیکه در حین اجرا صدایی هم داره و همراهی میکنه اوایی را که مینوازه . تا صدای گیتار میاد دلم میخواد اهنگ : آسمون چشم او آیینه کیست ... را بخونه و بزنه تا منهم برای خودم بخونمش ... نمیدونم چرا در چنین حالتی دل هوای گریه پیدا میکنه ... خدایا یه چیزی بگم ... ؟ نذار این بنده ناتوان و گناهکار و ضعیفت دوباره گمت کنه ... رها شدن در این وادی انهم بدون نام و حضورت خیلی تلخ و سنگینه ... انگار که بغضی به بزرگی یک کوه در گلوت گیر کرده باشه و بر شانه هات فشار بیاره ... خدایا رهایم نکن و بر من ببخشای ...
______________
مانده تا نامی لحظه ای تا وزیدن حضوری و آمدنی در قفای نبودنی ... حکایت را چه دیدی شاید سرنوشت بازی دیگری را رقم زد ... بازی با نام توو نام تو ...
______________
در حقیقت هر کسی در هر لحظه ای میتونه به یه شکلی باشه و به یه نحوی حرف بزنه . میتونه این رفتار و حرف زدن باب میل دیگران باشه میتونه نباشه . میتونه خوش ایند باشه میتونه نباشه . میتونه قابل قبول باشه میتونه نباشه و خیلی چیزهای دیگه که خوب طبیعتا هستند و خواهند بود ... حتی شاید آن چیزیکه نوشته میشه در قفایش داستانی ماجرایی چیزی نهفته باشه که جز خود نگارنده کس دیگه ایی ندونه و هیچ وقت هم در جریانش قرار نگیره . ما اینجاییم تا حرفمونو بزنیم و بقول خودمون غر بزنیم . حالا این حرف و غر طبق سلیقه نویسنده و گوینده متفاوت خواهد بود و از شادی خواهد بود تا ناراحتی . قرار نیست همه روزه خودمون باشیم و شاد و خندان که البته به امید خدا همیشه باشیم اما بعضی روزها هم روز ما نیست . حالا اگر کسی حتی در اون حالت هم میخواد نقش بازی کنه دیگه بخودش مربوطه . مهم اینه که وقتی در لحظه ای دلت میخواد چیزی را بگی بیایی و بگی و بری ... و این یعنی همون رسالتی که براش داری زحمت میکشی و اینجا حضور داری ... بعضی ها خیلی ادعای عقل و منطقشون میشه و بعضی ها هم برعکس با احساسشون میرن جلو و دسته ای هم با هردوش . به هر حال هر کسی ازاده تا هرطور دلش میخواد راه زندگیشو ادامه بده . اما اینکه وقتی میایی و شعری یا مطلبی یا چیزی میگی که حالا مثلا در اون از احساس و خواب و رویا گفته میشه بازهم دلیلی بر این نیست که در خواب غفلت بسر میبری و داری همه چیز را از اون دریچه نگاه میکنی . بقدر کافی در زندگی که داریم ادای ادمای عقل کل و عاقل و همه چیز دان را در میاریم و دائم هم سعی میکنیم قیافه ادمای متفکر را بخودمون بگیریم و با عقلمون بریم جلو . احسنت بر ما و احسنت بر شما ... این زندگی بقدر کافی خودش سخت هست که گاهی سخت ترش هم میکنیم و در عین حال میتونه خیلی هم راحت باشه اگه راحت بگیری . حالا بماند اگه راحت هم میگیری و زندگی و بازی روزگار بهت سخت میگیره که خوب اونهم دیگه از اسرار روزگاره ... امید همیشه هست . تا وقتی که به پروردگار ایمان داری امید هم داری که اونهم باز برمیگرده به ایمانی که داری . قوی یا ضعیف ... زندگی میگذره . چه بخواهیم و چه نخواهیم ... شور و حال زندگی هم در کنار امید حاکم هستش . شک نکنید . اما این را هم فراموش نکنید که یک نفر همیشه نمیتونه در یک حالت باشه و همیشه در اون بالا برای خودش بزنه و برقصه . باید گاهی بری و با خودت خلوت کنی و توی دلت با خودت و با خدات خلوت کنی . همیشه نمیشه داد زد و بلند بلند حرف زد . گاهی هم باید ارام بود و با سکوت بری جلو که بقول شاعر سکوت سرشار از نگفته هاست ... احترام به انچه که میبینیم و میشنویم بجای خودش ارزش زیادی داره بشرطی که بخواهیم ...حالا اگه کسی نمیخواد این دیگه جای بحث داره ... بنظر من ایراد گرفتن کار ساده ای هستش اما حرف زدن و حرف را وسط ریختن شجاعت زیادی میخواد . حالا باید دید کی حاضره این شجاعت را داشته باشه .کسی که هست اونو داره . کسی که نیست ... دیگه خودتون بهتر میدونید ... هر کسی در جایی و در شرایطی . باید دید که کی کجا داره چیکار میکنه ... موفق باشید ... واسلام ...
______________
كه بوي خوش حضوري مي ايد ... شايد نامش , باشد اميد . شايد مژده اي , نوشته بر آسمان . و شايد هم , رويايي شيرين . هرچه باشد ,نامت را بهمراه دارد ...
______________
______________
روزي خواهم گفت ، در كنارت در اغوشي گشوده در گرماي نگاهت از انچه كه ، در گرداب نفسم ، با نامت اكنده شد و با جانم گره خورد ... خالق ، بنده ، من ، تو ، خواهم گفت :روزي از تو با تو ...
______________
رویای من ... رویای تو ... نامش ... ؟نمیدانم ... تو میدانی ...؟مهم نیست ... چیزی خواهیم نامیدش ... بی تو بودن را تمرین میکنم ... بی تو ماندن را و بی تو خواندن را ... میدانی که گاهی بسیار سخت میشود اما روزگار میگذرد و به انتظار نمی ایستد ... خواستم واژه ای را بگویم اما نمیدانم چرا زبان زمزمه ایستاد . شعرم را تو بسرای ...
______________
رسيدن بخير ... نميدانم در پس گردنه چه نهفته است . تو ميداني ... ؟ شايد اري ، شايد خير ... شايد هم با هم دانستيم چه خواهد شد . مهم است ... ؟ معلوم نيست . شايد ، شايد هم نه ... ديگر نپرس چه بود و چه خواهد شد ... گفتم ، اكنده از سوال و چرا و اما و ايكاش ها ... هميشه بوده ، نه ؟ ... ظاهرا كه بوده ، اما اين بار شايد خيلي فرق كنه ... شايد ... رسيدن بخير ... چه گفتي ... ؟ آه ، اره ... رسيدن بخير . تو كي ميرسي ...؟ نميداني ... ؟ حيف شد . اخه ميخواستم چيزي بگويم . عيبي ندارد . تو هم روزي خواهي رسيد ... روزي ...
______________
سلام و ... مار ! ببخشيد ... ! مثل اينکه اشتباهی شده . منو يادتون مياد ؟!! معلومه که يادم مياد . اينجا چيکار ميکنی ...؟ من ...؟ خوب گفتم و بيام و سلامی عرض کنم . بيخود کردی که اومدی تا سلام عرض کنی . کی گفته بود بيايی .؟ کسی نگفته بود اما ... اما نداره . همون که گفتم . نگفتی اينجا چه غلطی ميکنی ... ؟ ببخشيد . هيچی . مثل اينکه اشتباهی اومدم !!! ديگه تکرار نشه ... چشم . سعی ميکنم يادم نره ... و اينجاست که بايد بعضی چيزها را هميشه بخاطر سپرد .... يادته چی گفتم ... ؟ گفتم فصلی ديگر هم گذشت و برگ ديگری از روزگار ورق خورد ... اين بار واقعا چيزی گذشت و چيزی ورق خورد . نامش را که گفتم هرچه خواهد باشد ... سوغات ارمغانی ست از دنيايی ديگر . باز نامش را تو هر چه خواهی بگو اما ... اما بخاطر داشته باش روزی باز رو در رو يکديگر را خواهيم نگريست ... و شايد ان روز ديگر زياد دور نباشد که هوای دل بس پر ز سوال است ... سوغات من چه خواهد بود ... ؟ نگفتی ... نميگويی ... ؟ شرمگین که نگرانی به ارمغان امد و سوالی بی جواب ... اما میدانی که گفتنیها را میگویم حتی اگر پاسخی برایش نباشد ... میگوید : همزاد دل است درد دیرینه من اندوه جهان است در ایینه من ای کوه کهن صدای نالیدن توست این ناله که بر شود از سینه من ...
______________
نميدانم در پس گردنه چه نهفته است . تو ميداني ... ؟ شايد اري ، شايد خير ... شايد هم با هم دانستيم چه خواهد شد . مهم است ... ؟ معلوم نيست . شايد ، شايد هم نه ... ديگر نپرس چه بود و چه خواهد شد ... گفتم ، اكنده از سوال و چرا و اما و ايكاش ها ... هميشه بوده ، نه ؟ ... ظاهرا كه بوده ، اما اين بار شايد خيلي فرق كنه ... شايد ... رسيدن بخير ... چه گفتي ... ؟ آه ، اره ... رسيدن بخير . تو كي ميرسي ...؟ نميداني ... ؟ حيف شد . اخه ميخواستم چيزي بگويم . عيبي ندارد . تو هم روزي خواهي رسيد ... روزي ...
______________
______________
و بدين ترتيب فصلی ديگر هم گذشت و برگ ديگری از روزگار ورق خورد ...نامش هرچه بود و هر چه هست بماند ... انچه بود و انچه گذشت و انچه خواهد امد در صفحه ای از اين روزگار به يادگار خواهد ماند . کمی بالا و کمی پايين هر جا که بنگری حضور خداوند را ميبينی و نام حضرت دوست را که هر چه هست از خالق هست و لا غير ...دل هرجا باشد به يادت خواهد طپيد ...
______________
و سخنی , به از بی سخنی نشنيدم . ساکن سرای سکوت شدم , و صدره صابری در پوشيدم . مرغی گشتم ; چشم او از يگانگی , پر او , از هميشگی , در هوای بی چگونگی , میپريدم . کاسه ای بياشاميدم که هرگز , تا ابد , از تشنگی او سيراب نشدم ... ( بايزيد بسطامی ) ميگشتم و ميگشتم تا چيزی بگويم ... از يگانگی و هميشگی بودنش . از روشناییش و پايداريش ... اما ... اما سخنی به از بی سخنی نشنيدم که زبان و واژه ناتوان ماند در برابر عظمت و فداکاريش ... مادر عزيزم روزت مبارک ...
______________
برگشتن وقتی که پياده ميومديم تا سوار ماشين بشيم سه تا دختر ژاپنی که کيمونو پوشيده بودند را ديديم و رفتيم باهاشون عکس گرفتيم . بعد از ما هم کسان ديگه ای به اين کار علاقه مند شدند و اومدند سراغشون . بنده خداها ميخواستند غذا بگيرند که کار دستشون داديم ... اخه من تا حالا از نزديک نديده بودم . تقصير من چيه ... ؟!!! ميخواستند نپوشند ... !! اين قسمت بالای ۱۸ ساله ... شرمنده اخلاق ورزشکاريتون اگه يه جوراييه . اگر ناراحتتون ميکنه نخونيد ...ببخشيد خلاصه . چيزی که ميخوام بگم نه از نظر من که حتی برای خود اين ها هم خيلی عجيب و غير منتظره بود و اينو ميشد از روی عکس العملشون فهميد ...و ما در ادامه برگشتن اين بار با ماشين در خيابان رابسون بوديم که هم خيلی شلوغ بود و هم ترافيک . يعنی در هر دو پياده رو کلی ادم داشت پياده ميرفت و ماشين ها هم در کنار اين جمعيت در ترافيک يواش يواش ميرفتند جلو . درست جلوی ما سپر به سپر يه تاکسی بود که عقبش يه دختر و دو تا پسر و جلو هم يه دختر نشسته بود و همه چيز عادی بود . بعد ما ديديم يکهو ظاهرا وضعيت داره زرد ميشه و يکی از اقا پسرها ميخواد ادامسشو با دختری که بغلشه عوض کنه ( واضحه ؟!!! ) خوب تا اينجا هم مسئله خاصی نبود و اين چيزها را ميشه هميشه در همه جا ديد و زياد اتفاق ميافته . برای همين هم برای خودمون مشغول حرف زدن و اهنگ گوش کردن بوديم که ديديم انگار وضعيت داره قرمز ميشه ...!! زبان قاصر دوستان عزيز . انگار اين اقا پسره بد جوری داغ کرده بود چون ناگهان داستان شد بالای سی سال و در همون داخل تاکسی و با اين همه شلوغی شروغ کردند به انجام همون کاری که ميدونيد ...!!! ما رو ميگی دهنمون باز مونده بود . و اين داستان برای چيزی حدود ده دقيقه ادامه داشت و جالب بود که ماشينهای اطراف و ادمای پياده رو هم ديدند و بازار کف و دست و سوت و تشويق !!! کلی گرم شد . نمیدونم چرا در اون موقع یاد گزارش فردوسی پور افتادم : چه میکنه این بازیکن ..!!! حتی خودشون هم که ميديدند اولش باور نميکردند و بعد که دقيق تر نگاه ميکردند ميشد تعجب را از نگاه و رفتارشون ديد ... خلاصه فکر نکنيد که ما نديد پديد بازی در اورديم . نه جونم برای خودشون هم کلی عجيب بود ... بعد هم که پياده شدند با اعتماد بنفس کامل انگار نه انگار که اتفاقی افتاده شروع کردند به راه رفتن ! نگاهشون که کردم ديدم جفتشون خيلی داشته باشند ۱۵ سالشونه . بچه ها خسته نباشید ... خلاصه شرمنده این گزارش!! welcome to canada !!
______________
______________
ديروز فرصت خوبی تا با بچه ها بريم دور و اطراف دوری بزنيم ... white cliff و horse.shoe bay جاهايی بود که رفتيم و ديديم کلی هم عکس گرفتيم ... متاسفانه اکثرش توی دوربين خودمه که اماده نيست و مال دوربين دوستم هم اکثرا در زمينه اش ادم يا ادمايی ديده ميشوند ... !!! به هر حال شايد يک دو تايش را بشه گذاشت فعلا ... در قفای یارنشسته بر بال فرشتگانبوسه ای به امانتبر سینه ای پاکبه امانت گذاشته شد وپر کشید بسویش ...میدانم که با هر طلوع وبا هر غروبدامان پاک فرشتهامانتی را خواهد گشود :بوسه ای برای تو ...
______________
______________
این عکس هم مال دیشبه . جمعیت به کنار . دقت کنید به اون درختی که بالای خونه هستش . دیدید ؟!!! یک عدد درخت برزگ و بالغ در اون بالاها برای خودش استوار ایستاده ... اينجا چون مردمش ماشالاه خيلی راحت هستند و کاری به چیزی ندارند برای همين حيوانات زيادی هم برای خودشون حتی داخل شهر ميچرخند . اين سنجاب نازنين درست جلوی منزل سوژه دوربين ما شده و برای خودش مشغوله . فاصله از بنده تا ايشون حدود دو متر . اما لابد چون سابقه ذهنی نداشته اند که کسی بياد نزديکشون و دنبالشون کنه برای همين از جاشون تکون نخوردند و افتخار عکس را دادند !!! ببخشید که پشتشون به شماست !! رامکال را هم ديدم که بهتون سلام رسوند ... !!! يادتونه که ؟!! اینم از این خلاصه ... چیزی کم و کسر داشتید بگید لطفا . اگر در حد امکانات بود در خدمتتون خواهیم بود ... !
______________
اما عکس های پایین بنا به درخواست ویژه اقا امیر در اینجا گذاشته شده تا دیگه نگه فقط از نورافشانی عکس میگیری . البته فکرهای بد بد نکیند . داستان ورزشکاریه !! گروهی بودند با سازی بر دست و چند تا پسر و دختر که رقص مخصوصی را اجرا میکردند و در حین رقص مثل یک ژیمناستیک ماهر در هوا میچرخیدند و ملق میزدند . وقتی یکی از دوستان همراه که در چند جلسه از کلاسهاشون شرکت کرده بود از سختی کار میگفت ادم بیشتر به ارزش این رقص پی میبرد البته به پای بابا کرم خودمون که نمیرسید !!! به هر حال لیلا خانم بنده حقیر بی تقصیر !!! دیگه اقا امیر گفت و ... خلاصه بنده مسئولیتی در قبال خطرات احتمالی قبول نمیکنم ... حواست هست داش امیر ...؟ نگی نگفتم ها .... !!! قاصدکی خسته , از راه رسيد و بر دستانم نشست ... بوسیدمش و فرستادمش بسویت ... خواهد رسید ... خواهد رسید ...
______________
شاعر ميگه :به خوابی ديدمش غمگين نشستهگرفته در بغل چنگی گسستهمن اين چنگ حزين را ميشناسم :دريغا عشق من , عشق شکسته ! واقعا دريغا ... دريغا ...
______________
ياد اون روزها بخير . اون روزهای شاد و بيخيالی و بی مسئوليتی که برای خودمون خوش بوديم و دنيا را هميشه افتابی و ابی ميديديم . غصه فردا را نداشتيم و ميگذرانديم ايام را ... ياد مادر بزرگ بخير ... محرم اسرارمون بود و سنگ صبورمون . ميشستيم و با هم حرف ميزديم و درد و دل ميکرديم . از هر جا سخنی می امد و ميرفت اغوش پر از مهرش هميشه جای مطمئنی بود برای دمی اسائيدن ...بوی مهربونی ميداد و مهر و وفا ... چقدر دلش از بازی روزگار پر بود . از بی مهريها و بی وفاييها . از دروغهايی که ميگفتند و ميشنيد . از دو رويی ادما ... از بازی روزگار ... هميشه در جواب حرفها و گله ها و شکايتها ميگفت به خدا بسپارش ... اونی که خالقه و اون بالا نشسته خودش ميدونه چيکار بايد بکنه و کاری که بايد انجام بشه ميشه ... و خيلی سخته که ادم بتونه اين همه توکل داشته باشه که در چنين مواردی اونو به خدا بسپاره تا اون حقش و بگيره ... هميشه بيادش هستم و براش دعا ميکنم و سر نمازم برایش طلب امرزش و شفاعت ... و بياد حرفهايش ميسپارمش به خالق تا او خود حقی را بگيرد ... حق دل شکسته ای را ... هميشه به خودم و خدام ميگفتم ميدانم که اگر از حق خودت بگذری از حق بنده ات نمی گذری ... من اگه از نظر تو واقعا در حق بنده ای بدی کرده ام تاوانش را پس خواهم داد که در ان شکی نيست ... اما بدان ای خالق که منهم از حق خود نخواهم گذشت و اگر عادلی که هستی انرا از تو خواهم خواست ... اره , دلم برای مادر بزرگم تنگ شده است . افسوس که روزگار خيلی زود اونو از ما گرفت . شايد هم قلب مهربونش طاقت اين همه بيوفايی را نداشت ... اميدوارم که با بهشتيان محشور و همنشين باشه ... خداوند همه رفتگان دور و نزديک شما را هم بيامرزد ... يادش گرامی باد ... يادشان گرامی باد ... ... اره , دلم برای خيلی چيزها تنگ شده است ... خيلی چيزها ...
______________
اين جمله داره توی سرم وول ميخوره باز :
بياد اين شعر افتادم ... :
هنوز در عجب و حيران کار دلم ...
______________
سر سطر ... پاراگراف اول ... اولين برگ دفتری نو ... شروعش : بنام پروردگار ... ... و ادامه ... ایا کافیست ... ؟
______________
______________
______________ 7.24.2004
نهایت من ,بودن با تو ...شاید در خوابشاید در بیداریشاید به بلندای ,داستان زندگانی ...و شاید هم ,به کوتاهی ,عمر سایه اقاقیا ...نهایت من ,بودن با تو ...همه جا ... همه جا ...
______________ |
|
||||||||||||