رهگذر خسته
 
1.16.2006

آنچنان کار کن که گویا به پول نیاز نداری ،

آنچنان عشق بورز که گویا هرگز آسیب روحی ندیده ای ،

و آنچنان برقص که گویا هیچ کس تو را تماشا نمی کند ...

پيام | 1/16/2006 09:36:00 AM | [+] |

______________

1.31.2005

جز خالق

کس نداند سر درونم ...

ساقیا ,

لبریز کن

ساغر هلاهل منیتش را .

ارزانی دار ,

تا پیامی رسد به او .

جرعه جرعه ,

ذره ذره ,

جان که رود ز بدن ,

چشمهایش

برق شادی خواهند زد .

افسوس

که جز خالق

کس نداند سر درونم ...


پيام | 1/31/2005 03:22:00 PM | [+] |

______________

جز خالق
کس نداند سر درونم ...
ساقیا ,
لبریز کن
ساغر هلاهل منیتش را .
ارزانی دار ,
تا پیامی رسد به او .
جرعه جرعه ,
ذره ذره ,
جان که رود ز بدن ,
چشمهایش
برق شادی خواهند زد .
افسوس
که جز خالق
کس نداند سر درونم ...

پيام | 1/31/2005 03:20:00 PM | [+] |

______________

1.01.2005

همه چیز شاید با یک نگاه و یک کلمه شروع بشه , و شاید فکر میکنی که شروع شده است , اما اینکه این شروع نسبی به کجا می رود و پایانش کجاست را خدا داند و بس ...
تابعی تعریف می شود و مقادیری بدان اختصاص داده می شوند و میروی تا دامنه و برد آن را تعریف و تعیین کنی . اما نمیدانی منحنی رسم شده ایی خواهد داشت که بتوانی ان را ببینی و لمس کنی و یا مجبور خواهی شد شاهد افول خطی باشی که به سمت صفر می رود . خط زندگی , خط من , خط تو , خط او …
حال باور می کنی که حکایت روزگار حکایت غریبی ست ... ؟

پيام | 1/01/2005 01:50:00 PM | [+] |

______________

9.06.2004

هوای حوصله بس ابری ... چه باید کرد ... ؟
آیا تو میتابی بر من و نور گرما بخشت میهمانم خواهد شد ؟و یا بر من میوزی و نسیم حضورت نوازشگر جانم ... ؟

پيام | 9/06/2004 02:50:00 PM | [+] |

______________

من فکر کنم مشکل اصلی خیلی ها بقولی همون نیمه گمشده باشه . اونهایی که هنوز بنوعی احساس میکنند اونو پیدا نکرده اند هنوز بدنبالش هستند و اونهایی که در مقطعی فکر کرده اند پیدا کرده اند ظاهرا غالبشون احساس مغبون شدن دارند و میبینند که بعد از این همه گشتن و انتظار باز چیز دیگری از راه رسیده و انتظارشون براورده نشده . حالا در این بین و در دسته دوم کسانی که تعهدشون اونقدر محکم نیست که نشه از هم گیسختش باز میتونند از هر جایی که احساس میکنند بدرد هم نمیخورند و فازشون با هم فرق میکنه از هم جدا بشن و هر کی راه خودشو بره . اما اونی که در داستان ازدواج و تعهدی بدین گونه گیر افتاده مطمئنا به این راحتی نمیتونه این کار را بکنه . مخصوصا اگه پای فرزند یا فرزندانی در بین باشه و یا اینکه برای مثال درایران زندگی کنه که به این داستان و جدا شدنش به شکل دیگه ایی نگاه کرده میشه و همیشه این جمله معروف هم عین چماق بالای سرشه که با لباس سفید میری و با همین هم برمیگردی ...

ابتدا یه چیزی را مشخص کنم . من با اینکه بیش از دوساله وبلاگ مینویسم و قبل از اون هم از سال 71 خاطراتم را اما بخودم اجازه نمیدم که بگم دارم مطلب کسی را نقد میکنم . من فقط نظرم را میگم . حالا این نظر میتونه خوش ایند باشه یا نباشه و یا هر چیز دیگه ایی .

به هر حال بحث منهم این نبود که کی خوبه و کی بده . هم اقایون خوب و بد دارند و هم خانم ها . مثل خیلی چیزهای دیگه که همیشه جمع خوب و بدها وجود داشته و خواهد داشت . ولی اگه کسی میخواد فقط یکطرفه به قضاوت بره و بگه مرغ ما خانمها یا حتی اقایون یه پا داره و هرچی ما میگیم درسته دیگه هیچ بحثی باهاش نیست چون فایده نداره . در حقیقت من فقط گفتم که ببینید چقدر راحت یک نفر در یک کتابی داره هر چی دلش میخواد میگه و انواع و اقسام بد و بیراه ها را نثار طیف مخالف میکنه . حالا به هر دلیل و توجیهی ...

و در نهایت جسارتا عرض کنم که به حرف گربه سیاه بارون نمیاد. حالا من نوعی تا اخر دنیا داد بزنم و خودمو بکشم که این بده یا اون خوبه و القصه ... اگه من خوبم برای خودم خوبم و این خوبی به خودم برمیگرده و دیگران هم اگه باشم میگن هست . اگه هم بد باشم باز دودش توی چشم خودم میره و بجای ذکر خیر لعن و نفرین میاد پشت سرم . به همین راحتی ...

پس در نهایت بیایید بجای اینکه جملاتی را کورکورانه تکرار کنیم و بیهوده سر به دیوار بزنیم با هم حرف بزنیم و سعی کنیم ببینم چه دلایلی وجود دارند که باعث میشوند تا همچین چیزهایی بوجود بیایند . فراموش نکنید که خیلی از دوستان هستند که دیر یا زود باید در مسیر زندگی راه زندگی مشترک با اقا یا خانم همسر را انتخاب کنند و بروند سراغ فاز دیگه ایی از زندگی . حالا فرض کنید طرف با همچین پیش فرضهایی بخواد بره و شروع کنه . دیگه معلومه که چی میشه . لابد فکر میکنه نرفته بنا به توصیه خیلی ها باید دم حجله گربه را بکشه که حساب دست طرف و فک و فامیلش بیاد و ماست ها را کیسه کنند . فقط خدا باید اخر و عاقبت همچین رابطه فرخنده ای را بخیر کنه !! لابد اخرش هم میشه کی بود کی بود من نبودم و باید دنبال پرتغال فروش بگردیم ... !!!!

پيام | 9/06/2004 02:49:00 PM | [+] |

______________

كتاب عادت ميكنيم خانم زويا پيرزادرا كه ميخواندم به نكات جالبي رسيدم كه حداقل در كتاب قبلي ايشون ( چراغ ها را من خاموش ميكنم ) همچين مواردي وجود نداشتند و بنظر ميرسه كه با گذر زمان ايشون ترجيح داده اند تا در اين كتاب به دو مسئله اي كه اين روزها بحث درباره اشون داغ هستش بپردازند و بقول معروف آنها را چاشني كار كنند تا شايد موضوع ملموس تر و امروزي تر بنظر برسه .

اين دو مورد يكي بحث فمينيستي هستش كه كلا در طول كتاب دقيقا مشاهده ميشه و جملاتي هم بين شخصيتها رد و بدل ميشه كه نمونه اي از انها را در ادامه مينويسم . و ديگري هم بحث شيرين وبلاگه ...

براي مثال در صفحه 41 ميخوانيم كه :

اسفنديار الاغ . همچين جواهري را ول كرده و رفته . حق با شيرين ست , مردها همه شان الاغ اند . گيرم با پالان هاي مختلف ... !!!

و در صفحه 163 : خيلي خب برو . من يكي تا حالا از قول مردانه خيري نديده ام . خيلي مردي قول زنانه بده ...

يا در صفحه 236 بعد از كلي گفتن ميرسه به اينكه :

همه ي مردها همين اند . فقط تا تا خرشان از پل نگذشته ...

و در صفحه 237 گفته ميشه :

به زنهاي شوهر دار دوروبرت نگاه كن . يكي پيدا ميكني راضي و خوشحال ؟! ...

و از اين نمونه ها كه به كرات به بد بودن مردها و نفي ازدواج اشاره ميشه و در طول كتاب زياد ديده ميشه . به هر حال همانطوريكه گفتم در اين روزها اين مسئله بحث داغ خيلي ها هستش و اينجا هم بدين شكل بدان پرداخته شده . فقط فرقش اينه كه ايشون بارها و بارها حتي با الفاظ ناپسند و بد و بيراه و فحش انهم در يك كتابي كه قراره كار فرهنگي بكنه , به اين مسئله پرداخته اند . اگه يك نمونه از اين فحشها را خواستيد صفحه 156 خط 6 از بالا هستش . اگه قرار به فحش دادن باشه كه همه ما بلديم كتاب بنويسيم و از اين حرفا بگيم ...

و اما وبلاگ كه ديگه خودتون كاملا در كم و كيفش هستيد و در اين جا هم به وبلاگي بنام بچه طلاق اشاره ميشه كه يكي از شخصيتهاي اين كتاب كه دختري 19 ساله هستش بدور از چشم مادرش انرا راه انداخته و در اون به طلاق پدر و مادرش و مسائل جاري بين خودش و مادرش ميپردازه ...

جايي در صفحه 147 توضيح داده ميشه كه :

وبلاگ مثل صفحه اي است كه توي اينترنت باز ميكني و اسمش را هر چي خواستي ميگذاري و هر وقت خواستي هر چه دلت خواست مينويسي و هر كي خواست ميخواند و دلش خواست نظر ميدهد . و بعد يك اظار نظر جالب كه گفته ميشه : پريروزها يك جايي خواندم اگر روزنامه را رستوران فرض كنيم , وبلاگ چراگاه ست ...

و در صفحه 171 به ولاگ جيران و جوجه هاش اشاره ميشه كه طلاق گرفته و دست تنها دو بچه را بزرگ ميكنه ( كه به وبلاگ نوشي و جوجه هايش گريزي ميزنه ) . و در ادامه گفته ميشه : براي جيران بنويس يه نصيحت برات دارم . گول بچه ها را ازت ميگيرم رو نخور . مردها تنبون خودشون را بلد نيستند بالا بكشند , چه برسه به بچه بزرگ كردن ...

به هر حال كه در چندين صفحه مطالبي از وبلاگ اين دختر خانم نوشته شده كه توسط مادرش خوانده ميشه و ادامه داستان .

دو تا جمله هم بود كه بنظرم جالب اومد .

يكي در صفحه 142 كه گفته ميشه :

زن بدون چروك زير چشم , مثل شراب يك ساله ست . به درد نخور ... !!!

و در صفحه 208 كه :

ارزو دوباره به تابلو نگاه كرد . كنار حوض آبي , لكه ي سبز و سرخي بود كه اگر از دور نگاه ميكردي , بته ي سبزي ميديدي با گلهاي سرخ . اگر ميرفتي از خيلي جلو نگاه ميكردي , فقط لكه هاي سرخ و سبز ميديدي . بخودش گفت : شايد بايد به زندگي از دور نگاه كني . از خيلي جلو فقط لكه ميبيني ...

به هر حال كه اين هم كتابي بود براي خودش . داستاني بين سه زن از سه نسل مختلف با دو بحث امروزي كه بهش اشاره شد و مسائلي كه در اون ردو بدل ميشه ...

به هر حال اگه شما هم خواستيد چيزي منتشر كنيد كه مطابق مد روز باشه ميتونيد از اين موارد استفاده كنيد و در ضمن مايه اش را هم يه كم زياد كنيد تا حسابي ور بياد و باب ميل دوستاني بشه كه خيلي علاقه دارند درباره چنين موضوعاتي بحث كنند . مثل فمينيسم بازي ...

راستي , ببينم , مگه كسي شماها را مجبور كرده كه بياييد و ازدواج كنيد و يا قبل از اون با جنس مذكري آشنا بشيد و دوست بشيد و رابطه برقرار كنيد كه بعدش هي بياييد و بگيد اه و پيف و از جور چيزها ... ؟ اگه باب ميلتون نيست براي خودتون راحت زندگي كنيد و به كسي كار نداشته باشيد و از اين جور حرفها هم نزنيد تا خداي نكرده اين دفعه برعكس از اون طرف پشت بام به پايين پرت نشيد ... كاري كه ما ايرانيها خوب بلديم . يا از اون طرف ميافتيم يا از اين طرف ...

پس خدا اين عقل را براي چي داده ... ؟ يه كم فكر هم بد نيستا ....

پيام | 9/06/2004 02:48:00 PM | [+] |

______________

یکهو همه چی قاطی شد ...

ظاهرا قرار بود که یک سردرد معمولی باشه و برای خودش خوب بشه . اما با گذشت زمان خوبتر که نشد هیچ بدتر هم شد اونهم به شکلی که چیزی نمونده بود کار به بیمارستان بکشه . نمیدونم چرا ولی یکهو اوضاع جوی بهم ریخت و علائم کشیده شد به مسمومیت . دیگه داشتم یواش یواش آماده میشدم برای رفتن به بیمارستان که گفتم یه کم دیگه ایی صبر کنم ببینم چی میشه . به هر حال بعد از مدتی کمی بهتر شد و از نیمه شب گذشته سعی کردم بخوابم که البته نمیدونم میشه گفت خوابیدم یا نه . اما ساعت که برای نماز زنگ زد نمیتونستم بیدار بشم و به هر زحمتی بود پا شدم و بعدش هم که خوابم نبرد باز و دیگه بیخیال شدم و پا شدم و رفتم سراغ کارها . اما نتیجه اخلاقیش این شد که الان دارم گیج میزنم و هنوز یه کمی نگرانم که داستان چی بوده . به هر حال شکر هنوز نفسی میاد و میره ...



تنها حکایتی

که مانده بود

بر برگ روزگار

دوستت دارم بود ...

افسوس

که آنهم شد

افسانه ای تکراری و

رفته بر باد ...

پيام | 9/06/2004 02:48:00 PM | [+] |

______________

شاخ گلت را
اویختم بر دیوار
نامش رز
رنگش سرخ
حضورش
یاد آور نامت
بویش
نشانگر وجودت
آنجاست و
میخواند
حکایتت را ...

کاش گلها خشک نمیشدند و همیشه تازه میماندند . در ان صورت دیگر نیازی به ذکر حکایت نبود چرا که تازگیش همان طراوت خود بودنش میشد ...

پيام | 9/06/2004 02:47:00 PM | [+] |

______________

خیلی وقت بود اسمارتیز نخورده بودم . قدیما کلی برای خودم حال میکردم که دونه دونه بر حسب رنگی که داشتند بخورم و وقتی که تموم شدند درش را ببندم و بزنم روش تا با صدای بلندی بترکه . امروز هم یک بسته را باز کردم و شروع کردم دونه دونه خوردن ... رنگهای مختلف و ادامه تا تمام شدنش ... با خودم فکر میکردم کاش میشد هر زمانی که میخواستیم میتونستیم به همین راحتی رنگی را بخوریم تا کمبودش جبران بشه . فکر کنم خیلی وقتها دلمون بخواد رنگ آبی یا سبز را دم دست داشته باشیم و بعدش هم قرمز و صورتی و بنفش و ... شما چه رنگی را کم دارید و میخواهید ... ؟

امروز به هر کی زنگ میزدی یا خاموش بود یا بر نمیداشت یا در دسترس نبود یا زنگ میخورد و اشغالش میکرد و خلاصه کلی از این داستانهای با کلاسی ... اگه براتون همین کار را کردم یه وقتی بهتون بر نخوره ها . دارم میگم که بعدا جای گله و شکایتی نمونه ... ایشالاه که همیشه همینطور سرتون شلوغ باشه که وقت نکنید تحویل بگیرید ولی خوب کاری که عوض داره گله نداره . فقط جهت اطلاع عرض کردم ...

اسماتیز ها تموم شد . برای تو از رنگ قرمز زرد سبز نارنجی و صورتی کنار گذاشته ام . رنگ ابی نداشت شرمنده . اما رنگ قهوه ای داشت که نخواستم برات نگه دارم . با اون رنگهایی که داری میشه رنگین کمانی ساخت . درست مثل رنگ چشمات . درست مثل رنگ وجودت . هر وقت ساختی مرا هم به میهمانی چشمانت دعوت کن . البته اگه خواستی ...


پيام | 9/06/2004 02:46:00 PM | [+] |

______________

امروزمون هم بخاطر یک ادم از خدا بی خبر خراب شد .

صبح برای کاری رفتم عباس اباد و جلوی در مصلی بر خیابون در جایی که هر دقیقه صد تا ادم و ماشین رد میشه ماشین را پارک کردم و رفتم . اون طرف چون درگیر بود زیاد نموندم و مدارک را دادم و خیلی سریع برگشتم و کلش شد یه چیزی حدود بیست دقیقه . وقتی سوار شدم و استارت زدم دیدم روشن نمیشه . تعجب کردم که چطور یکهو خراب شده و روشن نمیشه . یه کم بعدش گفتم دور و بر ماشین بگردم ببینم چه خبره که دیدم قفل اون طرف ماشین زده بیرون . دوزاریم افتاد که کسی انگولکش کرده که به این روز افتاده . وقتی که کاپوت را باز کردم دیدم بله طرف برای خودش راحت در را باز کرده و اژير را از کار انداخته و داشته در داخل را باز میکرده که حالا بخاطر رسیدن من یا هر چیز دیگه ایی ول کرده و رفته . یعنی اگه یه کم دیگه کارم طول کشیده بود لگن محترم را برده بودند . جالب اینکه جلو یک عدد دوو و عقب هم یک عدد پراید نو پارک بوده که مال من را پسند کرده بودند . خلاصه که خدا ازش نگذره که تا بعد از ظهر علافمون کرد و کلی توی این گرما دردسر درست کرد .



تنها ثانیه ایی

بیش

بگذار تا

بمانم در اغوشت ...

بگذار تنها

ثانیه ایی بیش

میهمان اغوشت باشم و

در ان کمی بی آسایم ...

تنها ثانیه ای بیش

تنها ثانیه ایی ...

پيام | 9/06/2004 02:46:00 PM | [+] |

______________

پنج شنبه و جمعه در باشگاه انقلاب مسابقات ستارگان جهان بود که این بار بر خلاف دفعات قبل قرار بود که عصار هم در بین دو بازی کنسرتی اجرا کنه . به هر حال دیدن بازی ها و مخصوصا بازی منصور بهرامی بجای خودش جالب بوده و هست اما اجرای کنسرت هم مزید بر علت شد تا دیگه حتما بریم و ببینیم . جای شما هم خالی رفتیم و به ما که خوش گذشت و خوب بود . به هر حال چند تایی هم عکس گرفتیم که اگه بشه چند تایی از انها را میذارم تا ببینید . دیگه خوب و بدش را ببخشید ...
این هم از کار فرهنگی و ورزشی اخر هفته ما ... در ضمن بگم که اخر برنامه تبدیل شد به دیسکو چون چراغها خاموش شدند و اهنگ همراه با رقص نور و لیزر چاشنی کار شد . خیلی ناپرهیزی کردند دوستان ... اینم برای خودش شد داستانی دیگه ....

پيام | 9/06/2004 02:45:00 PM | [+] |

______________

صدايی می آيد
از جايی …
طنين انداز
در پهنه گيتی
مواج در عالم هستی ...
زمزمه اش
بوی تو را دارد .
نامش
نام تو ...
صدايش
اهنگ تو ...
منهم
میخوانم ,
تا من من
با توی تو
شود آهنگی جاودانه ,
تا جاری شود و
حک کند :
ما را
در پهنایی یگانه ...

میدانم و میدانی ,هر روز که هیچ , هر لحظه ای برای خویش حکایتی جداگانه دارد . امروز هم سرشار از لحظه هایش با داد و فغان گذشت و میگذرد . ثانیه ایی به اندازه چشم بر هم زدنی بر من هدیه کن و ببخشای تا با حال خویش خویشم باشم و از آن گرد غریبی را بزدایم ...
حال غریبی ست یارب ... از سر دورن تو میدانی و بس که خالق تو هستی ... زبان قاصر . یارب تو خود صدایم کن و ... ببخشای ...

پيام | 9/06/2004 02:44:00 PM | [+] |

______________

و بازهم چشم بر هم زديم و ايام گذشت ...

دو سال از زمان شروع گذشت , شروعي ديگر به اميد نداشتن پاياني , گرچه هر آمدني را رفتني ست .

در اين گستره خيلي ها آمدند و رفتند . شاديها و غصه هاي خويش را با هم تقسيم كرديم . از همه جا و همه كس گفتيم . به خانه يكديگر رفتيم و امديم و احوالي از هم پرسيديم و گاهي اوقات هم بمانند اعضاي يك خانواده از هم دلگير شديم و قهر و آشتي را بهم پيشكش كرديم .

دو سال از شروع وبلاگ نويسي گذشت . مسيرهاي گوناگوني پيموده شد و فعلا در اين نقطه طي طريق ميشود . فردا را فقط خدا داند و بس . اما اجازه بدهيد صميمانه از همه دوستان عزيزي كه در اين مدت با دلگرمي هاشون , حضورشون , و محبتهاي بيكرانشون منو شرمنده كردند و باعث شدند تا دلگرمي ادامه راه داشته باشم , تشكري ناقابل داشته باشم . اميد است هر كوتاهي و خوبي و بدي كه ديديد به بزرگی خودتون ببخشيد ...

گفته میشود که هر سفری برای خود داستانی جداگانه دارد و تجربه ای که در آن نهفته است . حال بنظرم میتوان همین را برای هر وبلاگی هم گفت که در آن ایده ایی نهفته است و شخصی که حرفی برای گفتن دارد ...

در هر صورت هریک در گوشه ای حرفی میزنیم و مطلبی را مینویسیم . عده ای آمدند و رفتند . عده ای هنوز ادامه میدهند و عده ای هم شاید در ابتدای راه و در استانه شروع . امید که همگی در این راه موفق باشند و سربلند .

و بدین ترتیب وبلاگ نویسی منهم دو ساله شد . جزئی از عمری که گذشت و هنوز هم ادامه دارد ...

تولدت مبارک ...

پيام | 9/06/2004 02:42:00 PM | [+] |

______________

جنس ایرانی بخرید تا ...

بیخود نیست که میگن جنس ایران بخرید تا از تولید کنندگان داخلی حمایت بشه . وقتی که این کار را میکنید میتونید علاوه بر شرکت در اجر معنوی داستان مهیجی هم داشته باشید !

یخچاله درست کار نمیکرد و گیج گیجی میخورد . بعد از بررسی های فراوان و صحبت با نمایندگی کاشف بعمل امد که بدنه های این یخچالها بعد از یک مدتی سوراخ میشه ! و باید عوض بشه اما خود مصرف کننده محترمه که باید زحمت بکشه و اونو حمل کنه . این طرف و اون طرف دنبال وانت که انگاری تخمشو ملخ خورده . پیدا میشه و میری بالا که بیاریدش پایین . با کلی بدبختی و هن و هونو عرق ریزان سوار وانتش میکنی و میبری تحویل میدی و قرار میشه که تا یکی دو هفته بعد تحویل بدن . حالا بماند که در این گرما نصف روزت بخاطر این کار از دست میره اما نتایج خوبی هم بدست میاد . از جمله :

میشینی بغل راننده جماعت و کلی حال میکنی . چه با حرف زدنشون چه با آهنگهایی که برات میذارن و چه با جملاتی که میخونی . مثل :

نیگام نکن . آب میشم ...

کجایی ؟ دیوونه تم ...

و از این جور چیزها .

دیگه اینکه احساس میکنی ارنولد شده ایی . اینم یه جور ورزشه برای خودش ...

برای خودت رانی با تی تاپ میخوری توپ ... کلی هم قوت داره.

از الان دارم به برگشتنش فکر میکنم که دوباره باید داستانی داشته باشم از همین شکل و قسم . اما توصیه میکنم که حتما از تولیدکنندگان داخلی حمایت کنید تا بتونید در مواردی که ذکر شده سهمی داشته باشید ...

اینم از داستان امروز من ...

اسمش هم شد : ماجراهای من و یخچال ...

پيام | 9/06/2004 02:42:00 PM | [+] |

______________

در انتظار خنده ات
میتوان روز و
شب را شمرد ...
در انتظار خنده ات
میتوان به میهمانی
نگاهت رفت ...
در انتظارخنده ات
میتوان با دانه های اشکت
گل خنده را سیراب کرد ...
در انتظار خنده ات
میتوان بر درختی
تکیه داد و به انتظار
آمدنت ماند ...
در انتظار خنده ات
میتوان تخیلی دگر ساخت و
شعری دگر سرود ...
شعری از جنس :
امدنت وخنده ات ...

پيام | 9/06/2004 02:40:00 PM | [+] |

______________

A BULLET ALWAYS TELLS THE TRUTH . IT NEVER LIES …

جمله خیلی جالبیه مخصوصا اگه در فیلمی ببینیش که خیلی حرف توش باشه . گاهی اوقات میبینی که همه چی یه جا جمع هستش و همه رو نشونت میده تا راحت تر بتونی باهاش ارتباط برقرار کنی و درباره اش فکر کنی . مجموعه ای از عشق و دوست داشتن و نفرت و انتقام ...
در جای جای فیلم میتونی بیان اون احساس را با تلفیقی از گیتار و پیانو و موسیقی شرقی به سبک فیلم گلادیاتور را بشنوی که بدجوری روی ادم تاثیر میذاره ...
و در جایی که درباره جمله بالا بحث میشه و در عمل نشون داده میشه که چرا و چطور گلوله اماده شلیک حقیقت را نشون میده ادم بخودش میگه بد نیست که ادما در مقاطعی از زندگیشون بتونند بدین طریق بفهمند حقیقت ماجرا چیه ...
اگه خواستید این فیلم را ببینید اسمش هست : MAN ON FIRE

بقول شاعر :
بگذار از نیک و بد که نیک بد است
آن که بر نیک و بد شمار گذاشت
بر بد و نیک کار و بار جهان
نتوان هیچ اعتبار گذاشت ...

پيام | 9/06/2004 02:37:00 PM | [+] |

______________

نمیدونم چرا ولی وقتی جایی میشنوم که آهنگی را با گیتار یا پیانو میزنند ناخود آگاه میرم توی یه عالم دیگه ایی . عالمی که برای خودش کلی حرفو حدیث داره و میشه مدتها درباره اش حرف زد . دنیای تنهایی شیرینی که میتونی چشماتو ببندی و برای خودت بری به اونجایی که میخواهی . سکوتی دلنشین همراه با آوایی که در آن فریادی نهفته است که شاید همیشه میخواهی بگی و گاهی نمیشه ...

سخته توصیفش . در اون موقع میگم خوشا بحال اونی که این هنر را داره و داره اجراش کنه . و بیشتر خوشا بحال اونیکه در حین اجرا صدایی هم داره و همراهی میکنه اوایی را که مینوازه . تا صدای گیتار میاد دلم میخواد اهنگ : آسمون چشم او آیینه کیست ... را بخونه و بزنه تا منهم برای خودم بخونمش ... نمیدونم چرا در چنین حالتی دل هوای گریه پیدا میکنه ...

خدایا یه چیزی بگم ... ؟ نذار این بنده ناتوان و گناهکار و ضعیفت دوباره گمت کنه ... رها شدن در این وادی انهم بدون نام و حضورت خیلی تلخ و سنگینه ... انگار که بغضی به بزرگی یک کوه در گلوت گیر کرده باشه و بر شانه هات فشار بیاره ...

خدایا رهایم نکن و بر من ببخشای ...


پيام | 9/06/2004 02:36:00 PM | [+] |

______________

تنها قدمی
مانده تا نامی
لحظه ای
تا وزیدن حضوری
و آمدنی
در قفای نبودنی ...
حکایت را چه دیدی
شاید سرنوشت
بازی دیگری را
رقم زد ...
بازی با نام توو نام تو ...

پيام | 9/06/2004 02:35:00 PM | [+] |

______________

فکر نمیکنم اینطور باشه ...
در حقیقت هر کسی در هر لحظه ای میتونه به یه شکلی باشه و به یه نحوی حرف بزنه . میتونه این رفتار و حرف زدن باب میل دیگران باشه میتونه نباشه . میتونه خوش ایند باشه میتونه نباشه . میتونه قابل قبول باشه میتونه نباشه و خیلی چیزهای دیگه که خوب طبیعتا هستند و خواهند بود ... حتی شاید آن چیزیکه نوشته میشه در قفایش داستانی ماجرایی چیزی نهفته باشه که جز خود نگارنده کس دیگه ایی ندونه و هیچ وقت هم در جریانش قرار نگیره .
ما اینجاییم تا حرفمونو بزنیم و بقول خودمون غر بزنیم . حالا این حرف و غر طبق سلیقه نویسنده و گوینده متفاوت خواهد بود و از شادی خواهد بود تا ناراحتی . قرار نیست همه روزه خودمون باشیم و شاد و خندان که البته به امید خدا همیشه باشیم اما بعضی روزها هم روز ما نیست . حالا اگر کسی حتی در اون حالت هم میخواد نقش بازی کنه دیگه بخودش مربوطه . مهم اینه که وقتی در لحظه ای دلت میخواد چیزی را بگی بیایی و بگی و بری ... و این یعنی همون رسالتی که براش داری زحمت میکشی و اینجا حضور داری ...
بعضی ها خیلی ادعای عقل و منطقشون میشه و بعضی ها هم برعکس با احساسشون میرن جلو و دسته ای هم با هردوش . به هر حال هر کسی ازاده تا هرطور دلش میخواد راه زندگیشو ادامه بده . اما اینکه وقتی میایی و شعری یا مطلبی یا چیزی میگی که حالا مثلا در اون از احساس و خواب و رویا گفته میشه بازهم دلیلی بر این نیست که در خواب غفلت بسر میبری و داری همه چیز را از اون دریچه نگاه میکنی . بقدر کافی در زندگی که داریم ادای ادمای عقل کل و عاقل و همه چیز دان را در میاریم و دائم هم سعی میکنیم قیافه ادمای متفکر را بخودمون بگیریم و با عقلمون بریم جلو . احسنت بر ما و احسنت بر شما ...
این زندگی بقدر کافی خودش سخت هست که گاهی سخت ترش هم میکنیم و در عین حال میتونه خیلی هم راحت باشه اگه راحت بگیری . حالا بماند اگه راحت هم میگیری و زندگی و بازی روزگار بهت سخت میگیره که خوب اونهم دیگه از اسرار روزگاره ... امید همیشه هست . تا وقتی که به پروردگار ایمان داری امید هم داری که اونهم باز برمیگرده به ایمانی که داری . قوی یا ضعیف ...
زندگی میگذره . چه بخواهیم و چه نخواهیم ... شور و حال زندگی هم در کنار امید حاکم هستش . شک نکنید . اما این را هم فراموش نکنید که یک نفر همیشه نمیتونه در یک حالت باشه و همیشه در اون بالا برای خودش بزنه و برقصه . باید گاهی بری و با خودت خلوت کنی و توی دلت با خودت و با خدات خلوت کنی . همیشه نمیشه داد زد و بلند بلند حرف زد . گاهی هم باید ارام بود و با سکوت بری جلو که بقول شاعر سکوت سرشار از نگفته هاست ...
احترام به انچه که میبینیم و میشنویم بجای خودش ارزش زیادی داره بشرطی که بخواهیم ...حالا اگه کسی نمیخواد این دیگه جای بحث داره ...
بنظر من ایراد گرفتن کار ساده ای هستش اما حرف زدن و حرف را وسط ریختن شجاعت زیادی میخواد . حالا باید دید کی حاضره این شجاعت را داشته باشه .کسی که هست اونو داره . کسی که نیست ... دیگه خودتون بهتر میدونید ...
هر کسی در جایی و در شرایطی . باید دید که کی کجا داره چیکار میکنه ... موفق باشید ...
واسلام ...

پيام | 9/06/2004 02:34:00 PM | [+] |

______________

برخيز دلا
كه بوي خوش
حضوري مي ايد ...
شايد نامش ,
باشد اميد .
شايد مژده اي ,
نوشته بر آسمان .
و شايد هم ,
رويايي شيرين .
هرچه باشد ,نامت را بهمراه دارد ...

پيام | 9/06/2004 02:33:00 PM | [+] |

______________

بسم ا ...گفت و امد سر خط تا چيزی بگويد . اما تا نگاهش به چهره اش افتاد بي خيال شد . يه چيزی توی اون نگاه بود که خسته اش ميکرد . انگار بازهم همون حرفها بود و همان تکرار ها ...راستی ما دنبال چه میگردیم ... ؟

پيام | 9/06/2004 02:33:00 PM | [+] |

______________

از تو با تو
روزي خواهم گفت ،
در كنارت
در اغوشي گشوده
در گرماي نگاهت
از انچه كه ،
در گرداب نفسم ،
با نامت اكنده شد و
با جانم گره خورد ...

خالق ،
بنده ،
من ،
تو ،
خواهم گفت :روزي از تو با تو ...

پيام | 9/06/2004 02:32:00 PM | [+] |

______________

عاشق شدن برای تو هوس بود ...عاشق شدن برای من شد قصه ای که نامش را گذاشتند : هوس ...
رویای من ... رویای تو ... نامش ... ؟نمیدانم ... تو میدانی ...؟مهم نیست ... چیزی خواهیم نامیدش ...
بی تو بودن را تمرین میکنم ... بی تو ماندن را و بی تو خواندن را ... میدانی که گاهی بسیار سخت میشود اما روزگار میگذرد و به انتظار نمی ایستد ...
خواستم واژه ای را بگویم اما نمیدانم چرا زبان زمزمه ایستاد . شعرم را تو بسرای ...

پيام | 9/06/2004 02:32:00 PM | [+] |

______________

رسيدن بخير ...

نميدانم در پس گردنه چه نهفته است .

تو ميداني ... ؟

شايد اري ، شايد خير ... شايد هم با هم دانستيم چه خواهد شد .

مهم است ... ؟

معلوم نيست . شايد ، شايد هم نه ...

ديگر نپرس چه بود و چه خواهد شد ... گفتم ، اكنده از سوال و چرا و اما و ايكاش ها ...

هميشه بوده ، نه ؟ ... ظاهرا كه بوده ، اما اين بار شايد خيلي فرق كنه ... شايد ...

رسيدن بخير ...

چه گفتي ... ؟

آه ، اره ... رسيدن بخير . تو كي ميرسي ...؟

نميداني ... ؟

حيف شد . اخه ميخواستم چيزي بگويم . عيبي ندارد . تو هم روزي خواهي رسيد ...

روزي ...


پيام | 9/06/2004 02:31:00 PM | [+] |

______________

سلام ای شهر دود گرفته ...
سلام و ... مار !
ببخشيد ... ! مثل اينکه اشتباهی شده . منو يادتون مياد ؟!!
معلومه که يادم مياد . اينجا چيکار ميکنی ...؟
من ...؟ خوب گفتم و بيام و سلامی عرض کنم .
بيخود کردی که اومدی تا سلام عرض کنی . کی گفته بود بيايی .؟
کسی نگفته بود اما ...
اما نداره . همون که گفتم . نگفتی اينجا چه غلطی ميکنی ... ؟
ببخشيد . هيچی . مثل اينکه اشتباهی اومدم !!!
ديگه تکرار نشه ...
چشم . سعی ميکنم يادم نره ...
و اينجاست که بايد بعضی چيزها را هميشه بخاطر سپرد ....

يادته چی گفتم ... ؟‌
گفتم فصلی ديگر هم گذشت و برگ ديگری از روزگار ورق خورد ...
اين بار واقعا چيزی گذشت و چيزی ورق خورد . نامش را که گفتم هرچه خواهد باشد ...
سوغات ارمغانی ست از دنيايی ديگر . باز نامش را تو هر چه خواهی بگو اما ... اما بخاطر داشته باش روزی باز رو در رو يکديگر را خواهيم نگريست ... و شايد ان روز ديگر زياد دور نباشد که هوای دل بس پر ز سوال است ...
سوغات من چه خواهد بود ... ؟ نگفتی ... نميگويی ... ؟‌
شرمگین که نگرانی به ارمغان امد و سوالی بی جواب ... اما میدانی که گفتنیها را میگویم حتی اگر پاسخی برایش نباشد ...
میگوید :
همزاد دل است درد دیرینه من
اندوه جهان است در ایینه من
ای کوه کهن صدای نالیدن توست
این ناله که بر شود از سینه من ...

پيام | 9/06/2004 02:30:00 PM | [+] |

______________

رسيدن بخير ...

نميدانم در پس گردنه چه نهفته است .

تو ميداني ... ؟

شايد اري ، شايد خير ... شايد هم با هم دانستيم چه خواهد شد .

مهم است ... ؟

معلوم نيست . شايد ، شايد هم نه ...

ديگر نپرس چه بود و چه خواهد شد ... گفتم ، اكنده از سوال و چرا و اما و ايكاش ها ...

هميشه بوده ، نه ؟ ... ظاهرا كه بوده ، اما اين بار شايد خيلي فرق كنه ... شايد ...

رسيدن بخير ...

چه گفتي ... ؟

آه ، اره ... رسيدن بخير . تو كي ميرسي ...؟

نميداني ... ؟

حيف شد . اخه ميخواستم چيزي بگويم . عيبي ندارد . تو هم روزي خواهي رسيد ...

روزي ...

پيام | 9/06/2004 02:29:00 PM | [+] |

______________

سلام ای شهر دود گرفته ...
سلام و ... مار !
ببخشيد ... ! مثل اينکه اشتباهی شده . منو يادتون مياد ؟!!
معلومه که يادم مياد . اينجا چيکار ميکنی ...؟
من ...؟ خوب گفتم و بيام و سلامی عرض کنم .
بيخود کردی که اومدی تا سلام عرض کنی . کی گفته بود بيايی .؟
کسی نگفته بود اما ...
اما نداره . همون که گفتم . نگفتی اينجا چه غلطی ميکنی ... ؟
ببخشيد . هيچی . مثل اينکه اشتباهی اومدم !!!
ديگه تکرار نشه ...
چشم . سعی ميکنم يادم نره ...
و اينجاست که بايد بعضی چيزها را هميشه بخاطر سپرد ....

يادته چی گفتم ... ؟‌
گفتم فصلی ديگر هم گذشت و برگ ديگری از روزگار ورق خورد ...
اين بار واقعا چيزی گذشت و چيزی ورق خورد . نامش را که گفتم هرچه خواهد باشد ...
سوغات ارمغانی ست از دنيايی ديگر . باز نامش را تو هر چه خواهی بگو اما ... اما بخاطر داشته باش روزی باز رو در رو يکديگر را خواهيم نگريست ... و شايد ان روز ديگر زياد دور نباشد که هوای دل بس پر ز سوال است ...
سوغات من چه خواهد بود ... ؟ نگفتی ... نميگويی ... ؟‌
شرمگین که نگرانی به ارمغان امد و سوالی بی جواب ... اما میدانی که گفتنیها را میگویم حتی اگر پاسخی برایش نباشد ...
میگوید :
همزاد دل است درد دیرینه من
اندوه جهان است در ایینه من
ای کوه کهن صدای نالیدن توست
این ناله که بر شود از سینه من ...


پيام | 9/06/2004 02:28:00 PM | [+] |

______________

برخيز دلا که دل به دلدار دهيمجان را به جمال آن خريدار دهيماين جان و دل و ديده پی ديدن اوستجان و دل و ديده را به ديدار دهيم ...( سايه ) ...
و بدين ترتيب فصلی ديگر هم گذشت و برگ ديگری از روزگار ورق خورد ...نامش هرچه بود و هر چه هست بماند ... انچه بود و انچه گذشت و انچه خواهد امد در صفحه ای از اين روزگار به يادگار خواهد ماند . کمی بالا و کمی پايين هر جا که بنگری حضور خداوند را ميبينی و نام حضرت دوست را که هر چه هست از خالق هست و لا غير ...دل هرجا باشد به يادت خواهد طپيد ...

پيام | 9/06/2004 02:28:00 PM | [+] |

______________

روشن تر از خاموشی چراغی نديدم ,
و سخنی , به از بی سخنی نشنيدم .
ساکن سرای سکوت شدم ,
و صدره صابری در پوشيدم .
مرغی گشتم ;
چشم او از يگانگی ,
پر او , از هميشگی ,
در هوای بی چگونگی , میپريدم .
کاسه ای بياشاميدم که هرگز , تا ابد ,
از تشنگی او سيراب نشدم ...
( بايزيد بسطامی )

ميگشتم و ميگشتم تا چيزی بگويم ... از يگانگی و هميشگی بودنش . از روشناییش و پايداريش ...
اما ... اما سخنی به از بی سخنی نشنيدم که زبان و واژه ناتوان ماند در برابر عظمت و فداکاريش ...
مادر عزيزم روزت مبارک ...

پيام | 9/06/2004 02:27:00 PM | [+] |

______________

ديشب توی بره نره بوديم برای رفتن و ديدن مراسم اتش بازی اسپانيايی ها . اخر هم رفتيم قبل از اون دو سه جايی که کار داشتيم سر زديم و بعدش هم ديديم وقت هست هنوز برای همين هم رفتيم بطرف محل اتيش بازی البته ديگه حوصله نداشتيم بريم جای قبلی که دوبار گذشته رفته بوديم برای همين هم اين بار از يک منظره ديگه به مراسم نگاه کرديم و عکس گرفتيم . البته خودم زياد زياد راضی نيستم از عکس ها ولی گفتم شما که دو تای قبلی را ديده ايد سوميش را هم ببينيد . هنوز هم بنظر من مراسم سوئديها بهتر بود . منکه با اون بيشتر حال کردم . به هر حال ...
برگشتن وقتی که پياده ميومديم تا سوار ماشين بشيم سه تا دختر ژاپنی که کيمونو پوشيده بودند را ديديم و رفتيم باهاشون عکس گرفتيم . بعد از ما هم کسان ديگه ای به اين کار علاقه مند شدند و اومدند سراغشون . بنده خداها ميخواستند غذا بگيرند که کار دستشون داديم ... اخه من تا حالا از نزديک نديده بودم . تقصير من چيه ... ؟!!! ميخواستند نپوشند ... !!
اين قسمت بالای ۱۸ ساله ... شرمنده اخلاق ورزشکاريتون اگه يه جوراييه . اگر ناراحتتون ميکنه نخونيد ...ببخشيد خلاصه . چيزی که ميخوام بگم نه از نظر من که حتی برای خود اين ها هم خيلی عجيب و غير منتظره بود و اينو ميشد از روی عکس العملشون فهميد ...و ما در ادامه برگشتن اين بار با ماشين در خيابان رابسون بوديم که هم خيلی شلوغ بود و هم ترافيک . يعنی در هر دو پياده رو کلی ادم داشت پياده ميرفت و ماشين ها هم در کنار اين جمعيت در ترافيک يواش يواش ميرفتند جلو . درست جلوی ما سپر به سپر يه تاکسی بود که عقبش يه دختر و دو تا پسر و جلو هم يه دختر نشسته بود و همه چيز عادی بود . بعد ما ديديم يکهو ظاهرا وضعيت داره زرد ميشه و يکی از اقا پسرها ميخواد ادامسشو با دختری که بغلشه عوض کنه ( واضحه ؟!!! ) خوب تا اينجا هم مسئله خاصی نبود و اين چيزها را ميشه هميشه در همه جا ديد و زياد اتفاق ميافته . برای همين هم برای خودمون مشغول حرف زدن و اهنگ گوش کردن بوديم که ديديم انگار وضعيت داره قرمز ميشه ...!! زبان قاصر دوستان عزيز . انگار اين اقا پسره بد جوری داغ کرده بود چون ناگهان داستان شد بالای سی سال و در همون داخل تاکسی و با اين همه شلوغی شروغ کردند به انجام همون کاری که ميدونيد ...!!! ما رو ميگی دهنمون باز مونده بود . و اين داستان برای چيزی حدود ده دقيقه ادامه داشت و جالب بود که ماشينهای اطراف و ادمای پياده رو هم ديدند و بازار کف و دست و سوت و تشويق !!! کلی گرم شد . نمیدونم چرا در اون موقع یاد گزارش فردوسی پور افتادم : چه میکنه این بازیکن ..!!! حتی خودشون هم که ميديدند اولش باور نميکردند و بعد که دقيق تر نگاه ميکردند ميشد تعجب را از نگاه و رفتارشون ديد ... خلاصه فکر نکنيد که ما نديد پديد بازی در اورديم . نه جونم برای خودشون هم کلی عجيب بود ... بعد هم که پياده شدند با اعتماد بنفس کامل انگار نه انگار که اتفاقی افتاده شروع کردند به راه رفتن ! نگاهشون که کردم ديدم جفتشون خيلی داشته باشند ۱۵ سالشونه . بچه ها خسته نباشید ... خلاصه شرمنده این گزارش!!
welcome to canada !!

پيام | 9/06/2004 02:27:00 PM | [+] |

______________

...سلام ...سلام ...روزی ديگر ...اره ... اين طوريه ظاهرا .با خودش زمزمه ميکنه و به بيرون نگاه ميکنه . افتاب از گوشه ای به چشم ميخوره . اما انگار قراره جاشو بده به ابر و باران ... بازهم باران پر خاطره ...يادش مياد اخرين باريکه در زير بارون با او دست در دست هم راه رفتند و خيس شدند . انگار که بارون هم انها را به جشن پاکی و طراوات دعوت ميکرد ... هر يک خيره بر ديگری دنيا را در چشمانی ميجست که از اعماق دل سخنی ميگفت . سخنی فراتر از دوستت دارم ... به بيرون که نگاه ميکنه باز به ياد مياره روزی را که او رفت ... همينطور بارونی ... بازهم خيره بر هم اما اين بار حقيقت تلخ رفتن ...رفتنش در شبی بارانی و تيره . در جاده ای که در انتهايش هيچ چيز نبود جز تنهايی ...نميدونه به ياد کدامين خاطره بارانی اما باز قدم بر راه و بر زير باران نوای پرسشگر هميشگی :چرا رفتی ... ؟صدايی مياد ... بسوی صدا که بر ميگرده دسته ای فال را ميبینه که بسويش گرفته شده اند ... : يکی ميخری .. ؟اسمت چيه ... ؟...يکی بردار ... به مرادت ميرسی ... نميدونه چرا ناگهان در اون چشمها چيزی ميبينه که يکهو دلش ميريزه پايين ...نيت و کاغذ فالی ...اون چشمها هنوز خيره نگاهش ميکنه . انگار ميخواند مطمئن بشه که مراد در راه است ...يوسف گم گشته باز ايد به کنعان غم مخور ...اشک بر چشمانش جاری ميشه ... نميدونه در اون نگاه و در اين کاغذ چه نهفته که اينگونه يقين به امدن يار داره ... باید برگرده . میدونه که کجا باید منتظرش باشه . اخه اونجا میعادگاه همیشگیشون بوده است ...گفتی اسمت چی بود ... ؟...میدونه که هیچ وقت این اسمو فراموش نمیکنه . هیچ وقت ... شاید دفعه بعد با هم اومدیم ... برمیگرده که بگه اما اون دیگه نیست ... با نگاهی به اسمان با خود میگه شاید او هم فرشته ای از جانب خداوند بود ...

پيام | 9/06/2004 02:26:00 PM | [+] |

______________

امروز بعد از چند روز هوای افتابی ابر شد و باران امد و منهم چون کار داشتم و از صبح بيرون بودن فرصت خوبی بود تا برای خودم زير باران راه بروم و دوری بزنم ... شونه به شونه میرفتیم ... یادته که ... ؟!!!
ديروز فرصت خوبی تا با بچه ها بريم دور و اطراف دوری بزنيم ... white cliff و horse.shoe bay جاهايی بود که رفتيم و ديديم کلی هم عکس گرفتيم ... متاسفانه اکثرش توی دوربين خودمه که اماده نيست و مال دوربين دوستم هم اکثرا در زمينه اش ادم يا ادمايی ديده ميشوند ... !!! به هر حال شايد يک دو تايش را بشه گذاشت فعلا ...
در قفای یارنشسته بر بال فرشتگانبوسه ای به امانتبر سینه ای پاکبه امانت گذاشته شد وپر کشید بسویش ...میدانم که با هر طلوع وبا هر غروبدامان پاک فرشتهامانتی را خواهد گشود :بوسه ای برای تو ...

پيام | 9/06/2004 02:26:00 PM | [+] |

______________

ديشب اينجا داشت فيلم واکنش پنجم را نشون ميداد . منکه نديده بودمش برای همين هم نشستم پاش تا ببينم داستان چيه . موضوع داغ اين روزها بود . بحث بد بودن اقايون و زور گفتن به خانمها و قيام در برابر اين همه بی عدالتی ... به هر حال که جوينده يابنده است . اميدوارم همه خانمهای محترم بتوانند حق خودشون را از اين اقايان ظالم !! بگيرند . ماشالاه بزنم به تخته امروزه به هر طرفی که نگاه ميکنی فقط بحث داغ فمينيسم را ميبينی و ميشنوی . ما هم که يدی طولانی داريم : يا از اون طرف ميافتيم يا از اين طرف . نميدونم چرا ژن ما را با افراط و تفريط نوشته اند؟ کاش کمی منصفانه تر به مسائل نگاه ميکرديم ... ديروز اينجا عروسی بود . کمی ان طرف تر ماشين گل زده عروس ايستاده بود و ميهمانها هم که می امدند و ميرفتند . جالب بود که وقتی همه با هم راه افتادند عين ايران بوق بوق هم ميکردند ... مبارکه ...اينم ماشينی که باهاش ونکور گردی ميکنيم . به هر حال که روزها و شبهايی را با اين ماشين برای خودمون گشتيم ... مخصوصا شبهایی خاطره برانگيز ....

پيام | 9/06/2004 02:25:00 PM | [+] |

______________

ديشب هم رفتيم ...از برنامه رقص خبری نبود . برای همين هم متاسفانه از عکس خبری نخواهد بود !!ديشب برنامه مال سوئديها بود . قبل از رفتن با خودم فکر ميکردم اخه مردم سوئد که اين همه يخ و خونسرد هستند چطور ميخواهند اتيش بازی راه بندازند . اما بر خلاف تصور برنامه فوق العاده ای داشتند که اصلا با برنامه شب اول چينی ها قابل مقايسه نبود . نه تنها حجم کارشون بسيار بالا بود و بقول معروف سنگ تمام گذاشته بودند بلکه تنوع رنگ های بکار رفته هم عالی بود . خلاصه که تا حالا يکی به نفع بر و بچ سوئدی تا ببينيم اسپانيايی ها در چهارشنبه شب چيکار ميکنند ... البته اگر رفتيم ميفهميم و الا شرمنده ... !!!
این عکس هم مال دیشبه . جمعیت به کنار . دقت کنید به اون درختی که بالای خونه هستش . دیدید ؟!!! یک عدد درخت برزگ و بالغ در اون بالاها برای خودش استوار ایستاده ...
اينجا چون مردمش ماشالاه خيلی راحت هستند و کاری به چیزی ندارند برای همين حيوانات زيادی هم برای خودشون حتی داخل شهر ميچرخند . اين سنجاب نازنين درست جلوی منزل سوژه دوربين ما شده و برای خودش مشغوله . فاصله از بنده تا ايشون حدود دو متر . اما لابد چون سابقه ذهنی نداشته اند که کسی بياد نزديکشون و دنبالشون کنه برای همين از جاشون تکون نخوردند و افتخار عکس را دادند !!! ببخشید که پشتشون به شماست !! رامکال را هم ديدم که بهتون سلام رسوند ... !!! يادتونه که ؟!!
اینم از این خلاصه ... چیزی کم و کسر داشتید بگید لطفا . اگر در حد امکانات بود در خدمتتون خواهیم بود ... !

پيام | 9/06/2004 02:25:00 PM | [+] |

______________

این مراسم امشب و چهارشنبه و شنبه اینده هم ادامه داره . البته برنامه امشبمون معلوم نیست . شاید رفتیم و شاید هم نرفتیم . باید دید چه میشود ...

اما عکس های پایین بنا به درخواست ویژه اقا امیر در اینجا گذاشته شده تا دیگه نگه فقط از نورافشانی عکس میگیری . البته فکرهای بد بد نکیند . داستان ورزشکاریه !! گروهی بودند با سازی بر دست و چند تا پسر و دختر که رقص مخصوصی را اجرا میکردند و در حین رقص مثل یک ژیمناستیک ماهر در هوا میچرخیدند و ملق میزدند . وقتی یکی از دوستان همراه که در چند جلسه از کلاسهاشون شرکت کرده بود از سختی کار میگفت ادم بیشتر به ارزش این رقص پی میبرد البته به پای بابا کرم خودمون که نمیرسید !!! به هر حال لیلا خانم بنده حقیر بی تقصیر !!! دیگه اقا امیر گفت و ... خلاصه بنده مسئولیتی در قبال خطرات احتمالی قبول نمیکنم ... حواست هست داش امیر ...؟ نگی نگفتم ها .... !!!





قاصدکی خسته ,
از راه رسيد و
بر دستانم نشست ...
بوسیدمش و
فرستادمش بسویت ...
خواهد رسید ...
خواهد رسید ...

پيام | 9/06/2004 02:24:00 PM | [+] |

______________

شاید درباره مراسم ديشب در وبلاگ سرمه چيزهایی خونده باشيد . به هر حال که ايشون اونقدر به به وچه چه کردند که دهن ما را اب انداختند و گفتيم بريم ببينيم چه خبره . منم حساس !!! و نديد پدید کلی ذوق زده رفتیم و جاتون را خالی کردیم ...دیشب مال کشور چین بود و سه شب دیگه هم مال سه کشور دیگه تا از بینشون بهترین را انتخاب کنند . اونقدر ادم اومده بود که نمیشد راه بری تازه میگفتند شنبه که تعطیله شلوغ تر هم میشه ... حالا کجا ميخوان جا بشن خدا ميدونه . انصافا قشنگ بود مخصوصا که هماهنگ با اهنگی که پخش ميشد نور افشانی هم ميشد و اهنگی هم که پخش ميشد يه جاهاييش مال فيلم گلادياتور بود و يه جاهايی هم مال کريستف کلمب ... شما فکر کنيد با اون مناظر زيبا اهنگ زيبای گلادياتور هم پخش بشه ... وحشتناک ادمو تحت تاثير قرار ميده ... به هر حال خيلی خوب بود و خيلی خوش گذشت ... گرچه اخرش متوجه شدم که سرمه بنا به دلايلی نتونسته بياد ... عيبی نداره سرمه جان . ايشالاه مراسم بعدی شما ميريد و برای ما تعريف ميکنيد ...
شاعر ميگه :به خوابی ديدمش غمگين نشستهگرفته در بغل چنگی گسستهمن اين چنگ حزين را ميشناسم :دريغا عشق من , عشق شکسته !
واقعا دريغا ... دريغا ...

پيام | 9/06/2004 02:23:00 PM | [+] |

______________

دلم برای مادر بزرگم تنگ شده ...
ياد اون روزها بخير . اون روزهای شاد و بيخيالی و بی مسئوليتی که برای خودمون خوش بوديم و دنيا را هميشه افتابی و ابی ميديديم . غصه فردا را نداشتيم و ميگذرانديم ايام را ...
ياد مادر بزرگ بخير ...
محرم اسرارمون بود و سنگ صبورمون . ميشستيم و با هم حرف ميزديم و درد و دل ميکرديم . از هر جا سخنی می امد و ميرفت اغوش پر از مهرش هميشه جای مطمئنی بود برای دمی اسائيدن ...بوی مهربونی ميداد و مهر و وفا ... چقدر دلش از بازی روزگار پر بود . از بی مهريها و بی وفاييها . از دروغهايی که ميگفتند و ميشنيد . از دو رويی ادما ... از بازی روزگار ...
هميشه در جواب حرفها و گله ها و شکايتها ميگفت به خدا بسپارش ... اونی که خالقه و اون بالا نشسته خودش ميدونه چيکار بايد بکنه و کاری که بايد انجام بشه ميشه ... و خيلی سخته که ادم بتونه اين همه توکل داشته باشه که در چنين مواردی اونو به خدا بسپاره تا اون حقش و بگيره ...
هميشه بيادش هستم و براش دعا ميکنم و سر نمازم برایش طلب امرزش و شفاعت ... و بياد حرفهايش ميسپارمش به خالق تا او خود حقی را بگيرد ... حق دل شکسته ای را ... هميشه به خودم و خدام ميگفتم ميدانم که اگر از حق خودت بگذری از حق بنده ات نمی گذری ... من اگه از نظر تو واقعا در حق بنده ای بدی کرده ام تاوانش را پس خواهم داد که در ان شکی نيست ... اما بدان ای خالق که منهم از حق خود نخواهم گذشت و اگر عادلی که هستی انرا از تو خواهم خواست ...
اره , دلم برای مادر بزرگم تنگ شده است . افسوس که روزگار خيلی زود اونو از ما گرفت . شايد هم قلب مهربونش طاقت اين همه بيوفايی را نداشت ... اميدوارم که با بهشتيان محشور و همنشين باشه ... خداوند همه رفتگان دور و نزديک شما را هم بيامرزد ...
يادش گرامی باد ...
يادشان گرامی باد ...
... اره , دلم برای خيلی چيزها تنگ شده است ... خيلی چيزها ...

پيام | 9/06/2004 02:23:00 PM | [+] |

______________

اين جمله داره توی سرم وول ميخوره باز :
غنچه خوشبختی در جايی تاريک بی صدا و گودی پنهان است که بسيار نزديک ماست ولی کمتر به ان سر ميزنيم ...
و ان دل خود ماست ...
اين همه نزديک و در عين حال شايد خيلی هم دور ... عجيب نيست ... ؟
... شايد هم نباشه چون ما ادما معمولا عادت داريم جای دوری را بدنبال يافتنی هايمان بگرديم در حاليکه همه چيز همين جاست : در يک قدمی ... شايد تنها به اندازه دراز کردن دستی ...

بياد اين شعر افتادم ... :
برحيز دلا که دل به دلدار دهيم
جان را به جمال ان خريدار دهيم
اين جان و دل و ديده پی ديدن اوست
جان و دل و ديده را به ديدار دهيم ...

هنوز در عجب و حيران کار دلم ...


پيام | 9/06/2004 02:22:00 PM | [+] |

______________

چطور ميتوان ازنو دوباره مشق زندگانی کرد ... ؟
سر سطر ...
پاراگراف اول ...
اولين برگ دفتری نو ...
شروعش :
بنام پروردگار ...
... و ادامه ...

ایا کافیست ... ؟

پيام | 9/06/2004 02:21:00 PM | [+] |

______________

نیستمنیستی ...هستمهستی ...خسته امخسته ای ...خسته نیستمخسته نیستی ...سکوتمسکوتی ...فریادمفریادی ...نمیدانمنمیدانی ...میدانممیدانی ...نیستمنیستی ...هستمهستی ...تا به کی با من خواهند بود این بودن ها و نبودنها و این باید ها و نباید ها ... ؟میروی ... میدانی به کجا ؟ ... نه نمیدانی . میگویی میدانم , اما میدانم که نمیدانی . اما کاش میدانستی , کاش ... میبینی ...؟ باز همان ایکاش ها و نمیدانم ها و نمیدانی هاست که میگذرد بر ما ... میروی ؟ گفتی که میروی ... میدانی به کجا ؟ نه نمیدانی ... میدانی برای چه ... ؟ نه , باز هم نمیدانی ... میدانم که نمیدانی ...ره در پیش و عزم , عزم رفتن ... میرویم , میدانم ... هر یک روزی راهی را باید برویم . میروم ... میروی ... راهی ست گشوده در پیش روی ... میروی چون میگوید برو . میدانی برای چه و به کجا ... ؟ ... نه نمیدانی , میروی تنها برای اینکه باید بروی ...برو ... تو هم برو و در پیچ جاده بایدت سر بسویی دیگر بگذار ... میروی ... انقدر سریع که حتی به کلمه ای از حرفهایم هم گوش نمیسپاری ... اری شاید وقت بایدت بسیار تنگ است , چراکه باید بروی اما باز ... : کاش قبل از رفتنت میدانستی برای چه و به کجا ... ؟گر نمیخواهی بدانی برو ... برو ...

پيام | 9/06/2004 02:20:00 PM | [+] |

______________

ببخشيد ... من فرض را بر اين ميگیرم که کسی نميدونه و ميخواد بدونه چی شده . به هر حال اگر کسی هم ميدونه که حتما هم ميدونه ديگه به بزرگی خودش و نديد پديدی من ببخشه ... !!!اما کنسرت ... شاید بهتر باشه بگم کلاب یا همون دیسکو . چون در حقیقت جاش به شکلی بود که در جلوی سن فضایی بود که همه برای خودشون میرقصیدند و اینطور نبود که مثلا صندلی چیده شده باشه و ... جونم براتون بگه که ساعت کنسرت از ۱۰ شب تا ۳ صبح اعلام شد بود که از ساعت ۱۰ تا حدود ۱۲ اقای ديجی برای خودشون انواع و اقسام موزيکها را گدذاشتند ومردم هم برای خودشون رقصيدند . البته در کنار اون مراسم خود سازی و دوپینگ هم انجام ميشد ...!! بعد جناب افشين خوان تشريف اوردند و با احتساب وقت استراحتی هم که در اون وسط وجود داشت مجموعا تا حدود يک ربع به دو خواندند و مردم هم رقصيدند . و بعد هم تشريف بردند تا هر کسی ميخواد بره و باهاشون عکس بگيره و از اين حرفها ... به هر حال مطمئنا نميشه ازش انتظار داشت مثل کنسرتهای خواننده های معروف بشه . ولی حيث المجموع خوب بود و به هر حال هم فال بود هم تماشا و دوستان ديگری را هم اونجا ملاقات کرديم ... اما جالبی کار اينجا بود که ميتونستی در يک فضای محدود و بسته تقريبا همه شکل و سياقی را ببينی که چی پوشيده اند و چطور رفتار ميکنند و اماری بگيری از وضعيت دختر ها و پسرهای ونکور ... اما در نهايت با اينکه باز افراط بازی دوستان را در مواردی تاييد نميکنم اما بازهم ميگم :پسر فقط پسر ايرونی و .... دختر هم فقط ... دختر ايرونی ... فقط ايکاش قدر خودمون را بيشتر ميدانستيم و حد و حدود خودمون را با افراط و تفريط از بين نميبرديم که متاسفانه ظاهرا اين برامون عادت شده که هميشه يا از اون طرف پشت بوم بيافتيم يا از اين طرف و نميتونيم طوری رفتار کنيم که اون وسط برای خودمون بچرخيم ... مثلا من اصلا توی کتم نميره که چرا يک دختر ايرونی با اون لباس زيبايی که پوشيده و اون چهره قشنگ بايد اون قدر بخوره يا بهتره بگم بنوشه که نتونه رو پاش بند بشه و اختيار کارهاشون نداشته باشه . من که تنها برام افسوس باقی ميمونه . شايد من پشت کوهی هستم و امثالهم متمدن و امروزی ولی ايا واقعا اين کار و رفتار درسته ؟ بگذريم ... به هر حال شب خوب و خاطره برانگيزی بود . برای من که جالب بود چون به هر چيزی به ديد يه تجربه جديد نگاه ميکنم و مخصوصا رفتار و کردار ادما برام خيلی مهمه و عبرت اموز مخصوصا در چنين جاهايی ...سوالی نيست ... ؟!

پيام | 9/06/2004 02:18:00 PM | [+] |

______________

7.24.2004

امشب قراره اگه عمری باشه بريم کنسرت . پس بايد صبر کرد و اول رفت و برگشت تا بعدا اگه چيزی برای گفتن بود گفته بشه ... شايد برای بعضی ها زياد جالب نباشه ولی خوب جایتان را فعلا پيشا پيش خالی ميکنم تا بعد ...برای اولين بار سرم را يک خانم اصلاح کرد ! ديگه بدجوری بلند شده بود و بهم ريخته بود برای همين رفتيم و دادیمش دست ایشون تا کمی بدادش برسه . دیگه خوب شده یا نه نمیدونم ... کلی خجالت کشیدم تا کارش تموم شد .چون اولش که رفتیم یک نفر مشتری خانم داشت و بعدش هم ۲ تفر دیگه اومدند . نمیدونم چرا احساس میکردم انگاری لخت پا شده ام و اومده ام توی خیابون و کوی و برزن . اینم از داستان این ...
نهایت من ,بودن با تو ...شاید در خوابشاید در بیداریشاید به بلندای ,داستان زندگانی ...و شاید هم ,به کوتاهی ,عمر سایه اقاقیا ...نهایت من ,بودن با تو ...همه جا ... همه جا ...

پيام | 7/24/2004 02:01:00 AM | [+] |

______________

 

فرستادن نظرات

payam7272@hotmail.com

لوگوی وبلاگم

 

نگاشته های قبلی
 

 

وبلاگهای مورد علاقه
 

خانوم كوچولو

احسان شرك

Kianfar

Beauty Queen

 

دغدغه هاي يک هنرمند

يادداشتهاي يک مريخي

می خندم...زنده ام

من چه سبزم امروز

...من می سرايم تا

حرفای ما 2 تا مون

سايه های شب

مهربانی با آدمها

بانوی ارديبهشت

با برادرم ... عمرا

سوگند آسماني

نی نی کو چو لو

شيطون كوچولو

شادی و زندگی

الف مثل آزادي

عروسک کوکي

ناتموم هستی

دختر مشرقی

دخترك سنگي

جنگل خاكستر

مدرسه عشق

نيما و خودش

شهرک غرب

پروانه بي پر

چهار ديواری

هميشه بهار

خانوم خانوما

سياه مشق

بچه بی کارا

وبلاگ فرهاد

مسيحا آرام

دهکده سبز

شام غريبان

پسر ايروني

Love Text

تنهای شب

حقايق دين

روزهاي ما

سيب آبي

سرسپرده

عمو حميد

هک بويز

رها جون

بي تاب

آشيانه

Vesta

زندگی

غرغرو

خاتون

زيتون

کيميا

No.1

شبها

سحر

مرتيا

رازما

افق

انار